<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="0.92">
	<channel>
		<title>یا زهرا</title>
		<link>https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/</link>
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
				<item>
			<title>پایان انتظار</title>
						<description>&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/media/blogs/sadattahmasi78/quick-uploads/p1876427/45674_258.jpg?mtime=1791837737&quot; target=&quot;_blank&quot; rel=&quot;lightbox[p1876427]&quot; id=&quot;link_81153&quot;&gt;&lt;img alt=&quot;پایان انتظار&quot; src=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/htsrv/getfile.php/45674_258.jpg?root=collection_16624&amp;amp;path=quick-uploads/p1876427/45674_258.jpg&amp;amp;mtime=1791837737&amp;amp;size=fit-320x320&quot; width=&quot;320&quot; height=&quot;240&quot; class=&quot;loadimg&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;اوایل آبان ماه بود‌. از آنجایی که روستای ما در مناطق سردسیر واقع شده از مهر ماه، بخاری‌ روشن می‌کنیم. قابلمه روی بخاری غلغل می‌زد و بوی شلغم کل خانه را برداشته بود.&lt;br /&gt;
 خانه‌ی ما آخر روستا بود و از دو پنجر بزرگ به خیابان دید داشت. من پشت یک پنجره و خواهر بزرگترم پشت پنجره دیگر، در حال دید زدن خیابان بودیم تا بلکه ماشین‌شان در دیدرس ما قرار بگیرد.&lt;br /&gt;
از های نفس‌هایمان شیشه‌ها بخار می‌گرفت و مجبور بودیم هر چند دقیقه یک‌بار، با آستینِ لباس، آن را پاک کنیم.&lt;br /&gt;
یک ساعتی می‌شد باران شروع و زمین گِل شده بود. سگ همسایه، زیر پنجره پرسه می‌زد تا بلکه غدایی نصیبش شود.&lt;br /&gt;
 هرچند دقیقه یکبار، ماشینی از خیابان رد می‌شد و ما آن را تا ناپدید شدن در پیچ دنبال می‌کردیم. &lt;br /&gt;
بلاخره از راه رسیدند. با عجله کاپشن پوشیدم و داخل کوچه دویدم. چشم از ماشین برنداشتم. مادر و خواهر کوچکم پیاده شدند. همین که جعبه شیرینی را در دست‌شان دیدم اشکم جاری شد. انتظار به پایان رسید و به آرزویم رسیدم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/پایان-انتظار-8&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/پایان-انتظار-8</link>
							</item>
				<item>
			<title>برداشت اشتباه</title>
						<description>&lt;p&gt;ما ظاهر بین هستیم و تا یک نگاه کلی به اطراف می‌کنیم به خیال خود پی به عمق زندگی بقیه می‌بریم. اما آنچه از زندگی بقیه می‌بینیم تمام واقعیت نیست. مثلا اگر زن موفقی را می‌بینیم که هم تحصیلات دارد و هم به خانه و بچه‌هایش رسیدگی می‌کند، سریع حکم می‌دهیم حتما همسر همراهی دارد که توانسته موفق شود. ولی چیزی از شب‌بیداری و خستگی‌هایش نمی‌بینیم.&lt;br /&gt;
 اگر کسی همیشه لبخند می‌زند فکر می‌کنیم حتما خیلی دل‌خوش است. اما چه می‌دانیم درخلوت او چه می‌گذرد.&lt;br /&gt;
 بعضی از آدم‌ها سرسخت هستند و دوست ندارند کنار بقیه از ناراحتی‌ها و مشکلات‌شان صحبت کنند و شاید ما این را به معنای عدم مشکل یا بی‌خیالی آنها برداشت کنیم. اما نمی‌دانیم در پشت این ماجرا او با چه دغدغه و نگرانی‌هایی دست و پنجه نرم می‌کند.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;تا حالا پیش آمده که برداشت غلطی از زندگی بقیه داشته باشید یا بقیه برداشت غلطی از زندگی شما؟&lt;/p&gt;


&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87&quot;&gt;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
نانوشته&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;برداشت از یاداشت دوست عزیز🌺&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/برداشت-اشتباه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/برداشت-اشتباه</link>
							</item>
				<item>
			<title>سوال بی‌جواب</title>
						<description>&lt;p&gt;همیشه دوست دارم کارها با برنامه پیش برود.&lt;br /&gt;
مثلا از مهمانی یهویی خوشم نمی‌آید. چون دوست دارم از قبل خانه مرتب شده و وسایل پذیرایی آماده باشد. تا بتوانم به بهترین نحو میزبان آنها باشم. &lt;br /&gt;
اما همسرم گاهی مهمان سرزده به خانه دعوت می‌کند و نهایت نیم ساعت قبل از آمدن به من خبر می‌دهد.☹️&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شما در چنین موقعیتی چه رفتاری دارید؟&lt;br /&gt;
چطور با همسرتون این موضوع را درمیون می‌زارید؟&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/سوال-بی-جواب-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/سوال-بی-جواب-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>ای کاش‌های زندگی</title>
						<description>&lt;p&gt;کاش زودتر می‌فهمیدم که آرزوها و خواسته‌های زیادی وجود دارد اما قرار نیست به همه‌ی آنها برسیم. بعضی از کارها از اراده ما خارج است و هرچه هم تقلا کنیم، راهی برای رسیدن به آنها نیست. سال ۹۶ که کنکور شرکت کردم با وجود درس خواندن و تلاش زیاد توانستم رتبه‌ی خوبی کسب کنم. برای انتخاب رشته، دست به دامن یکی از دبیرها شدم اما گفتند: روی مرزی و بهتر است یک مشاوره خبره برایم انتخاب رشته کند. همین کار را کردم اما نتیجه، آن چیزی که می‌خواستم نشد. هنوز شبی را که جواب نهایی آمد فراموش نکردم. انگار دنیا بر سرم خراب شده بود. هیچ امید و انگیزه‌ای نداشتم. تا چند هفته حال و روز خوبی نداشتم. حسرت می‌خوردم که چرا بیشتر تلاش نکردم. چرا برای انتخاب رشته پیش مشاور بهتری نرفتم. اما این حرف‌ها دیگر فایده‌ای نداشت. بعداز ۹ سال که به آن روز فکر می‌کنم، دیگر برایم مهم نیست و با خود می‌گویم ای کاش اینقدر غصه‌اش را نمی‌خوردم. گمان کنم ما آدم‌ها با ای کاش قرارداد بسته‌ایم و آینده خود را با ای‌کاش های گذشته تباه می‌کنیم. &lt;br /&gt;
ای‌کاش طوری زندگی کنیم و طوری تصمیم بگیریم که هیچ وقت حسرت گذشته را نخوریم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/ای-کاش-های-زندگی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/ای-کاش-های-زندگی</link>
							</item>
				<item>
			<title>سید نرگس</title>
						<description>&lt;p&gt;از متن‌هایی که مربوط به روستا و حال و هوای روستایی است لذت می‌برم. شاید علت اصلی این است که مرا به دوران کودکی می‌برد و خاطرات زمانی که در روستا زندگی می‌کردیم را برایم زنده می‌کند. روستا با تمام قشنگی و صفایی که دارد یک نقطه ضعف اساسی دارد و آن هم امکانات محدود‌ش است. علت اصلی مهاجرت مردم همین عدم امکانات است.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نوشته زیر را دوست داشتم چون روایتی از علاقه‌ی دختری نوجوان بود که با وجود استعداد و تلاش به خاطر فضای محدود روستا نتوانست به دنبال علاقه‌ش برود.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آن بخش که علت انتخاب اسم طرح را بیان می‌کند خیلی برایم جالب بود.&lt;br /&gt;
&lt;a href=&quot;https://mahnegar.kowsarblog.ir/سید-نرگس&quot;&gt;https://mahnegar.kowsarblog.ir/سید-نرگس&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/سید-نرگس-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/سید-نرگس-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>حس کنجکاوی</title>
						<description>&lt;p&gt;گالری گوشی را یکبار از بالا به پایین و یکبار برعکس چک می‌کنم. اما دریغ از یک عکس. اینکه زیاد اهل عکس گرفتن نیستم دلیل کمی نیست. اما اصل موضوع برمی‌گردد به ماه پیش. ایتا را باز کردم و پیامی از مسؤل حوزه توجه‌ام را جلب کرد. یک فایل که زیرش نوشته شده بود؛ چندتا عکس برات فرستادم، بعداز اینکه دیدی سریع حذف کن.&lt;br /&gt;
آنقدر کنجکاو شدم که سریع فایل را باز کردم و متوجه شدم ای داد بیداد، ماجرا از چه قرار است.&lt;br /&gt;
هرچند همیشه خودم را با اراده و مصمم‌تر از این حرفا می‌دانستم که گول این کلاهبرداری‌ها را بخورم اما این بار از طریق تحریک حس کنجکاوی به سراغم آمدند و الحق که دست روی نقطه ضعف‌م گذاشتند. همان لحظه تمام عکس‌ها را به جای دیگر منتقل کردم و گالری گوشی مثل برهوت خالی شد.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شما هم از این تجربه‌ها داشتید یا فقط من گول خوردم؟&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/حس-کنجکاوی-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/حس-کنجکاوی-1</link>
							</item>
				<item>
			<title>چیزی که دلم می‌خواهد درباره‌اش حرف بزنم اما معمولا کسی از من نمی‌پرسد...</title>
						<description>&lt;p&gt;شخصیت پر جنب‌‌ و جوشی دارم. عاشق انجام دادن کارهای اجرایی هستم. هیچ وقت به کارهایی که نیاز به فکر کردن و ایده دادن دارد علاقه‌ای نداشتم. همیشه در کارگروه و اتاق فکر کارهای فرهنگی سکوت می‌کردم و نظر خاصی نداشتم. چون واقعا اهل ایده‌پردازی نیستم. اما در عوض برای کارهای اجرایی پای کار بودم. اما هیچ وقت کسی به این موضوع توجه نکرد. همیشه به خاطر این  بی‌توجهی از دست بقیه ناراحت می‌شدم. اما بعداز یک سال و نیم که به خاطر مهاجرت از کارهای فرهنگی و حضور در جمع دوستان محروم شدم دلم برای همه‌شان تنگ شده. دلم برای غر زدن‌های مسؤل پاتوق وقتی سکوتم را می‌دید هم تنگ شده.&lt;br /&gt;
کاش در شهر جدید هم راهی و جایی برای فعالیت فرهنگی، خصوصا کار اجرایی پیدا می&lt;br /&gt;
شد. حس میکنم تنبلی از خودم هست. ولی خب شرایط هم باید باشد. مثلا من باید بدانم به کدوم مرکز بروم تا اقدام کنم. اما در شهر جدید من اصلا کسی را نمی‌شناسم. &lt;br /&gt;
برای نوشتن و قلم زدن هم استعداد دارم ولی خیلی کمال‌گرا و افراطی برخورد می‌کنم. ترجیح می‌دهم اصلا ننویسم یا اگر نوشتم شاهکار باشد. همین کمال گرایی خیلی از جاها کار دستم داده. برای مقالات سطح۲ حدود یکسال در فکر انتخاب موضوع بودم و همین باعث تاخیر در پایان درسم شد.&lt;br /&gt;
اما توبه گرگ مرگ است چون برای انتخاب پایان‌نامه هم از پارسال در حال فکر کردنم درحالی که دوستانم طرح اجمالی را هم نوشته و به سراغ طرح تفصیلی رفته‌اند.&lt;br /&gt;
فکر کنم کمال گرایی همان تنبلی و بی‌خیالی است فقط اسمش قشنگ شده برای گول زدن خودمان.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/چیزی-که-دلم-می-خواهد-درباره-اش-حرف-بزنم-اما-معمولا-کسی-از-من-نمی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/چیزی-که-دلم-می-خواهد-درباره-اش-حرف-بزنم-اما-معمولا-کسی-از-من-نمی</link>
							</item>
				<item>
			<title>سردرگمی </title>
						<description>&lt;p&gt;ترم پیش مهمان غیرحضوری شدم و اصلا نتوانستم خودم را به دروس برسانم و بعد هم به خاطر یک‌سری از مشکلات امتحانات را شرکت نکردم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;این ترم اصلا رغبتی برای غیرحضوری نداشتم و در مدرسه معصومیه قم ثبت‌نام کردم. همه چیز برای حضوری رفتن فراهم بود. اما چند روزی است درگیر رفتن یا نرفتن شده‌ام. به خاطر موضوعی دچار تردید شده‌ام.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نمی‌دانم کار درست چیست؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;گیج شده‌ام. دیروز مثل بچه‌های کلاس اولی با ذوق وسایلم را آماده کردم و دیشب از رفتن منع شدم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/سردرگمیn&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<link>https://sadattahmasi78.kowsarblog.ir/سردرگمیn</link>
							</item>
			</channel>
</rss>
