هربار جمع دورهمیها و دیدارهایتان را میدیدم، بغض کرده و حسرت میخورم. حتی چندباری هم به خودتان گلایه کردم، اینکه چرا من در این دیدارها جایی ندارم.
شاید جزو نخبگان، دانشجویان، فعالان فرهنگی،حتی بسیجیان نیستم اما دل که دارم. آرزوی دیدن شما از نزدیک را که داشتم. نمیدانم اصلا این پیامهایی که در سایت برایتان میفرستادم به دستتان میرسید؟
حتما میرسید! چون یکبار با کمال پرورویی درخواست هدیه کردم و برایم چفیه فرستادید. همان چفیهای که این صد و اندی روز تسلی بخش دلم شده. مهمان دکور خانهام.
چند روزی هست همه جا ولوله شده. خبر از دیدار جدیدی است. دیدار همگانی، همه حتی کسانی مثل من، که جزو هیچ گروهی نیستند هم میتوانند به دیدارتان بیایند. روز و ساعتش هم طولانی و شبانه روزی است آن هم در چند شهر مختلف. شاید برای کسانی که گلهمند عدم حضور در دیدارها هستند این گونه تنظیم شده که همه بتوانند حضور داشته باشند.
اما من! این بار هم نمیتوانم بیایم. خیر سرم میزبانم. مهمان عزیز کرده دارم.
راستی شما هم وقتی مهمان داشتید استرس میگرفتید؟
از چند روز قبلش شروع به برنامهریزی میکردید؟
کارهای انجام نشده زیادی داشتید یا نه؟
من که خیلی کار دارم. از گردگیری و بشور بساب منزل تا خرید برای خانه و تدارکات مهمانی.
امروز پیام دعوت به اقوام و خویشان دادم به همسرم گفتم از دوستانش برای مهمانی دعوت کند. مهمانی هرچه بزرگتر و شلوغتر باشد شکوه و جلوهاش بیشتر.
فکرش را نمیکردم اولین دیدارم آخرین دیدار باشد. جالبترش اینکه در کنار حضرت معصومه پذیرای شما باشم. آن هم نه به عنوان مهمان بلکه میزبان.
قرار است میزبان بدرقهکنندگان پیکرت باشم.
هر روز صبح برای رفتن به مدرسه عزا میگرفتم. کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. هنوز روستا زندگی میکردیم. خانهمان آخر روستا بود و اطرافمان پر از سگهای نگهبان گله. گاهی اوقات پدر و مادرم همراهیام میکردند. گاهی هم عابر پیادهای از راه میرسید و از خدا خواسته همراهش میشدم. ولی اکثر روزها از ترس و وحشت به خود میلرزیدم تا از کنار سگها بگذرم. کار هر روزم بود تا اینکه مادرم آیت الکرسی را یادم داد. بعد از یک ماه تلاش بالاخره همهاش را حفظ شدم. همین که از خانه بیرون میزدم شروع میکردم تند تند خواندن و رد شدن. هنوز هم میترسیدم ولی نه مثل قبل.
سال پنجم بودم که روحانی روستا، در یکی از سخنرانیهای ماه مبارک، از فضیلت و ثواب هدیه کردن آیت الکرسی به اموات برایمان توضیح داد. از آن روز به بعد آیت الکرسی خواندنم هدفمند شد؛ یکی هدیه به اموات پدری یکی هدیه به اموات مادری. میخواستم عدالت را رعایت کنم و هیچ کدام از اقوام از دستم ناراحت نشوند. این برنامه ادامه داشت تا سال اول دبیرستان. دیگر شهرنشین شده بودیم و خبری از سگهای گله نبود ولی من طبق عادت، هر صبح دو بار آیتالکرسی میخواندم.
معلم دین و زندگیمان《خانم شکریان》 نیم ساعت آخر کلاس را اختصاص داده بود به بحثهای آزاد. در مورد هرچیزی صحبت میکردیم. یک روز در مورد آیت الله خامنهای بحث کردند و از سختیهای محافظت از ایشان گفتند. از اینکه روزی چند بار مجبورند جابجا شوند به خاطر جلوگیری از ترور.
از فردای آن روز، یک آیت الکرسی به دوتای قبلی اضافه شد. آن هم برای سلامتی آقای خامنهای، کسی که مایه دلگرمی یک امت بود.
اما چهار ماه و خردهای است خودم را به نفهمیدن میزنم. اصلاً به روی خودم نمیآورم چنین برنامهای بوده.
آقا باور کنید برایم سخت است که آیت الکرسی را به نیت هر چیزی غیر از سلامتیتان بخوانم. چندین سال است عادت کردهام. به قول معروف ترک عادت مایه مرض است. بیایید با هم قراری بگذاریم، من آیت الکرسی را به همان نیت قبلی میخوانم، یعنی سلامتی آقای خامنهای. حالا چه فرقی دارد سید علی باشد یا سید مجتبی؟؟
طبق آیه دوم سوره مُلک《الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا ۚ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْغَفُورُ》 هدف از زندگی، آزمایش و ابتلا است. برای اینکه مشخص شود چه کسی بهتر عمل میکند. گاهی این عمل بهتر، نمود خارجی دارد و با چشم ظاهربین دنیایی میتوان نتیجه آن را مشاهده کرد. اما گاهی این عملکرد خوب، از نظر چشم مادی، باعث موفقیت و پیشرفت دنیایی نمیشود و نتیجه مطلوب را ندارد. اما آنچه برای خدا حائز اهمیت است، خود عمل و کارکرد شخص بوده نه نتیجه آن. مثلاً در دهه گذشته، شهدای مدافع حرم، بنابر احساس وظیفه و اطاعت از فرمان ولی، از زندگی و جان خود گذشتند تا از حرم اهل بیت و جبهه مقاومت دفاع کنند. اگرچه از نظر سیاسی و اقتصادی منافع دنیوی هم داشته و نیاز به نظر کارشناسان دارد، مثل همین که داعش و حامیانش یک دهه دیرتر به اهدفشان رسیدند. اما اگر ملت سوریه و بشار اسد به دلیل بیبصیرتی، ترس، سادهلوحی و… دست از مقاومت برداشته و کشور را دو دستی تقدیم کردند، نتیجه و هدف شهدا زیر سوال میرود؟ مگر شهدای مدافع حرم برای کشورگشایی و شاد کردن دل بشار اسد به سوریه رفتند؟
یا اگر امام حسین(علیه السلام) قیام کردند و از نظر نظامی شکست خوردند. هدف و انگیزه امام زیر سوال میرود؟
قطعاً هدف الهی و کار برای خدا هیچ وقت منجر به شکست نمیشود حتی اگر چشم ظاهربین ما پی به این حقیقت نبرد.
در این ایام، دوست دارم تمام وجودم گوش شود و در رابطه با نقش حضرت زهرا(سلام الله علیها) در دفاع از ولایت بشنوم.
از علت مجروح شدنشان. از شبهایی که با بدنی مجروح به در خانه انصار و مهاجر میرفتند. از علت این رفت و آمدهایشان. از گریه و نالههایشان در فراق پیامبر. مگر در این ۹۵ روز چه بر خانم گذشت؟ چگونه مردم در عرض سه ماه، همه چیز یادشان رفت؟ مگر این فاطمه، همان پاره تن پیامبر نبود؟
گاهی این مسائل باید تکرار شود. آنقدر که ملکه ذهن شود و در بزنگاه تاریخ بتوان راه را از بیراهه تشخیص داد.
مگر نه اینکه تاریخ درحال تکرار است؟ مگر ولی زمان ما حضرت حجت(عجلالله) نیست؟ مگر الگوی ما حضرت زهرا(علیهاالسلام) نیست؟ مگر ما قائل به جانشینی حضرت آیتاللهخامنهای نیستیم؟
ما به عنوان یک زن و تربیت کننده نسل آینده، برای پیروی از دستورات ولی فقیه در موضوع مقاومت چه کردهایم؟ مگر فرمان، حمایت همه جانبه نبود؟ این حمایتِ همه جانبه از سمت ما به چه شکل و چگونه ظهور و بروز پیدا کرد؟ اگر از جنبه مادی و پویش ایران همدل توانایی کمک نداشتیم. آیا از جنبه معنوی کاری انجام دادهایم؟ آیا دعای توسل و سوره فتحی که فرمودند در برنامه روزانهمان قرار گرفت؟
آرام آرام صدای خمپاره و موشک از بین رفته. با خبر آتشبس مردم، راهی خانه و کاشانشان شدند. تازه به خودشان آمدهاند. دور و برشان خلوت شده. میخواهند سر و سامان بگیرند. اما جای خالی یک نفر در ذوق میزند. هر کجا را مینگرند، یاد و خاطرهای از اوست. به گمانم تازه زخمشان سر باز کرده. داغدلشان تازه شده. اما چشم دنیا به آنهاست. باید آماده مراسم شوند. مراسمی که در تاریخ لبنان تاثیرگذار است. رسم حزبالله بوده. بعداز هر پیروزی، فرمانده برایشان رجز بخواند و تمام دنیا را آچمز کند. تشییع فرمانده قطعاً کم از مراسم سخنرانی ایشان ندارد. مراسم تشییعی که به مثابه یک رفراندوم در تاریخ مقاومت است.
قطعاً سننتصر


