از متنهایی که مربوط به روستا و حال و هوای روستایی است لذت میبرم. شاید علت اصلی این است که مرا به دوران کودکی میبرد و خاطرات زمانی که در روستا زندگی میکردیم را برایم زنده میکند. روستا با تمام قشنگی و صفایی که دارد یک نقطه ضعف اساسی دارد و آن هم امکانات محدودش است. علت اصلی مهاجرت مردم همین عدم امکانات است.
نوشته زیر را دوست داشتم چون روایتی از علاقهی دختری نوجوان بود که با وجود استعداد و تلاش به خاطر فضای محدود روستا نتوانست به دنبال علاقهش برود.
آن بخش که علت انتخاب اسم طرح را بیان میکند خیلی برایم جالب بود.
https://mahnegar.kowsarblog.ir/سید-نرگس
ترم پیش مهمان غیرحضوری شدم و اصلا نتوانستم خودم را به دروس برسانم و بعد هم به خاطر یکسری از مشکلات امتحانات را شرکت نکردم.
این ترم اصلا رغبتی برای غیرحضوری نداشتم و در مدرسه معصومیه قم ثبتنام کردم. همه چیز برای حضوری رفتن فراهم بود. اما چند روزی است درگیر رفتن یا نرفتن شدهام. به خاطر موضوعی دچار تردید شدهام.
نمیدانم کار درست چیست؟
گیج شدهام. دیروز مثل بچههای کلاس اولی با ذوق وسایلم را آماده کردم و دیشب از رفتن منع شدم.
سال ۱۳۹۹ زهرا خانم یکی از دوستانم به خاطر درس همسرش راهی قم شدند. سه سالی ساکن قم بودند. با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم به قم برویم، هم زیارت کنیم هم به زهرا سر بزنیم. از آنجایی که از اصفهان اتوبوس مستقیم برای قم نبود، مجبور شدیم بلیط اصفهان_تهران تهیه کنیم و بین راه، یعنی عوارضی قم پیاده شویم. خدا خیر به همسر زهرا دهد که با ماشین به دنبالمان آمد و ما را به منزلشان برد وگرنه ما نمیدانستیم آن موقع غروب چطوری به شهر برسیم. بعد از سلام و احوالپرسی با زهرا، نماز را خواندیم و سفره شام را پهن کردیم. همه چیز سفره تکمیل بود الا آب. برای منی که با هر لقمه غذا یک لیوان آب سر میکشم، نبود آب یعنی مصیبت. اما به خاطر اینکه به صاحبخانه زحمت ندهم، چیزی نگفتم و مشغول خوردن غذا شدم. بعد از خوردن چند لقمه، احساس خفگی داشتم و هیچ طعمی از غذا نمیفهمیدم. خودم دست به کار شدم و راهی آشپزخانه. پارچ را برداشتم و از شیر پر کردم که زهرا در آستانه در آمد و گفت: 《آب شیر خوردنی نیست. بده تا از دبه برات آب بیارم》 و پارچ را از دبه گوشه آشپزخانه برایم پر کرد. وقتی تعجبم را دید، توضیح داد که آب شهری خوردن نیست و به خاطر شوری آب، هر کس باید دستگاه تصفیه نصب کند یا باید از جایگاههای مخصوصی که در هر محله نصب شده آب را تهیه کند. همان موقع به زهرا گفتم:《ای وای! من که حاضر نیستم قم زندگی کنم. هم خیلی گرمه هم آبش شوره.》
از آن موقع سه سال گذشت و من دیگر توفیق زیارت پیدا نکردم. یعنی هر دفعه با یک بهانه سفرم کنسل شد. برای منی که سالی چند بار به قم میرفتم، این سه سال خیلی عذاب آور بود. تا بلاخ مشکل کار را یافتم. بعد از عذرخواهی و پشیمانی از حرفم، سال ۱۴۰۳ دقیقاً روز شهادت حضرت رقیه راهی قم شدم. تا وارد حرم شدیم، خودم را به ضریح رساندم و شبکههایش را گرفتم. به گریه افتادم. درمورد ازدواجم و مشکلات آن درد و دل کردم و گفتم خودتان شرایط ازدواجم را فراهم کنید، من حاضرم بیام و ساکن قم شوم.
راستش را بخواهید اصلاً فکرش را نمیکردم ۹ ماه بعد با مردی اهل قم، ساکن و همجوار حرم حضرت معصومه، در صحن خانم، خطبه عقد بخوانیم و برای زندگی راهی قم شوم. بعد از یک سال سکونت، هر بار دبههای آب را کنار راه پله میبینم، با خودم میگویم:《آب شور قم من را نمک گیر کرد وگرنه من از این لیاقتها نداشتم.》
در خاطرات و فیلمهای دوران انقلاب، زیاد درموردش دیده و شنیده بودم. اینکه مردم برای شرکت و حضور سر از پا نمیشناختند.
برایم شگفتانگیز و تا حدودی غیرقابل باور بود که چطور این همه مدت خسته نمیشدند؟ چطور از زندگی و کارهایشان دست میکشیدند؟
اما بعداز بیست و اندی روز، از اولین راهپیمایی شبانه، به خونخواهی از رهبر شهیدمان، دیگر این تجمعات برایم قابل لمس شده. اینکه در واپسین روزهای اول سال، که همیشه در فکر عید و عیددیدنی و مهمانی بودیم اکنون راهی خیابان میشویم. سالمان را در خیابان تحویل میکنیم. سفره افطارمان را در خیابان پهن میکنیم. تمام این شبها برایمان شب قدر شده و با هر تیپ و پوششی حضور داریم. از بچههای تاتيکنان تا پیرمردان عصا زنان. از بچهحزباللهی تا جوانان خالکوبی شده که پرچم قدی ایران را به دوش انداخته و با هر مرگ بر آمریکا پوکی به سیگارش میزند. از اتباع افغانستانی و پاکستانی که همصدا با مردم ایران رجز میخوانند. از مادرانی که کالسکهی بچههایشان را هل میدهند و با شعار اللهاکبر برایشان لالایی استقامت میخوانند.
راستش را بخواهید گمان میکردم، همان چند شب اول را دوام بیاوریم و بعد جمعیت کمتر شود، اما هرشب باشکوهتر و مصممتر از قبل به میدان میآییم.
آری اینان همان نوادگانِ سربازانِ قنداقی خمینیکبیر هستند که برای حفظ نظام و انقلاب قد علم میکنند و به میدان میآیند.
روز آخر حضورمان در اردوگاه بود. به هر کس میرسیدیم التماس دعا میگفتیم و درخواست دعای عاقبت بخیری داشتیم. یکی از راویان، برای خوردن چای به سمت چایخانه آمد. پیرمرد باصفایی بود. نزدیکش شدیم و با خواهش گفتیم: حاج آقا برایمان دعا میکنید؟ نگاهی به اطراف اردوگاه انداخت و گفت: من که حتماً برایتان دعا میکنم. اما به نظرم یکی از این شهدا را به عنوان رفیق انتخاب کنید و قبل از برگشت به اصفهان، تمام حرفها و صحبتهایتان را با او در میان بگذارید. همه چیز را به خودشان بسپارید و مطمئن باشید که آنها، راه را به شما نشان میدهند. به شرطی که در شهر، آنها را فراموش نکنید.
با دوستان، راهی حسینیه شهدای گمنام شدیم. زیارت عاشورا را دسته جمعی خواندیم. قبل از خروج، حدیث صدایم زد. ببین این دوتا، چه قشنگ کنار هم شهید شدند! بیا همین دوتا را انتخاب کنیم. چند دقیقهای در سکوت گذشت. هر کدام درد و دلهایمان را خطاب به شهید عرض کردیم.
دقیقاً دو هفته از آن روز گذشت. پنجشنبه توفیق شرکت در مراسم تشییع شهدای گمنام نصیبم شد. در مسیر گلستان شهدا، زهرا را دیدم. بعد از احوالپرسی، از کیفش کتابی درآورد و به سمتم گرفت. با دیدن جلد کتاب، بغض کردم. همان عکس داخل حسینیه بود!
به قول زینب؛ هر دیدی، یک بازدیدی داره. دو هفته، ما مهمان شهدا بودیم و الان آنها به دیدن ما آمدند.

