گالری گوشی را یکبار از بالا به پایین و یکبار برعکس چک میکنم. اما دریغ از یک عکس. اینکه زیاد اهل عکس گرفتن نیستم دلیل کمی نیست. اما اصل موضوع برمیگردد به ماه پیش. ایتا را باز کردم و پیامی از مسؤل حوزه توجهام را جلب کرد. یک فایل که زیرش نوشته شده بود؛ چندتا عکس برات فرستادم، بعداز اینکه دیدی سریع حذف کن.
آنقدر کنجکاو شدم که سریع فایل را باز کردم و متوجه شدم ای داد بیداد، ماجرا از چه قرار است.
هرچند همیشه خودم را با اراده و مصممتر از این حرفا میدانستم که گول این کلاهبرداریها را بخورم اما این بار از طریق تحریک حس کنجکاوی به سراغم آمدند و الحق که دست روی نقطه ضعفم گذاشتند. همان لحظه تمام عکسها را به جای دیگر منتقل کردم و گالری گوشی مثل برهوت خالی شد.
شما هم از این تجربهها داشتید یا فقط من گول خوردم؟
شخصیت پر جنب و جوشی دارم. عاشق انجام دادن کارهای اجرایی هستم. هیچ وقت به کارهایی که نیاز به فکر کردن و ایده دادن دارد علاقهای نداشتم. همیشه در کارگروه و اتاق فکر کارهای فرهنگی سکوت میکردم و نظر خاصی نداشتم. چون واقعا اهل ایدهپردازی نیستم. اما در عوض برای کارهای اجرایی پای کار بودم. اما هیچ وقت کسی به این موضوع توجه نکرد. همیشه به خاطر این بیتوجهی از دست بقیه ناراحت میشدم. اما بعداز یک سال و نیم که به خاطر مهاجرت از کارهای فرهنگی و حضور در جمع دوستان محروم شدم دلم برای همهشان تنگ شده. دلم برای غر زدنهای مسؤل پاتوق وقتی سکوتم را میدید هم تنگ شده.
کاش در شهر جدید هم راهی و جایی برای فعالیت فرهنگی، خصوصا کار اجرایی پیدا می
شد. حس میکنم تنبلی از خودم هست. ولی خب شرایط هم باید باشد. مثلا من باید بدانم به کدوم مرکز بروم تا اقدام کنم. اما در شهر جدید من اصلا کسی را نمیشناسم.
برای نوشتن و قلم زدن هم استعداد دارم ولی خیلی کمالگرا و افراطی برخورد میکنم. ترجیح میدهم اصلا ننویسم یا اگر نوشتم شاهکار باشد. همین کمال گرایی خیلی از جاها کار دستم داده. برای مقالات سطح۲ حدود یکسال در فکر انتخاب موضوع بودم و همین باعث تاخیر در پایان درسم شد.
اما توبه گرگ مرگ است چون برای انتخاب پایاننامه هم از پارسال در حال فکر کردنم درحالی که دوستانم طرح اجمالی را هم نوشته و به سراغ طرح تفصیلی رفتهاند.
فکر کنم کمال گرایی همان تنبلی و بیخیالی است فقط اسمش قشنگ شده برای گول زدن خودمان.
سال ۱۳۹۹ زهرا خانم یکی از دوستانم به خاطر درس همسرش راهی قم شدند. سه سالی ساکن قم بودند. با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم به قم برویم، هم زیارت کنیم هم به زهرا سر بزنیم. از آنجایی که از اصفهان اتوبوس مستقیم برای قم نبود، مجبور شدیم بلیط اصفهان_تهران تهیه کنیم و بین راه، یعنی عوارضی قم پیاده شویم. خدا خیر به همسر زهرا دهد که با ماشین به دنبالمان آمد و ما را به منزلشان برد وگرنه ما نمیدانستیم آن موقع غروب چطوری به شهر برسیم. بعد از سلام و احوالپرسی با زهرا، نماز را خواندیم و سفره شام را پهن کردیم. همه چیز سفره تکمیل بود الا آب. برای منی که با هر لقمه غذا یک لیوان آب سر میکشم، نبود آب یعنی مصیبت. اما به خاطر اینکه به صاحبخانه زحمت ندهم، چیزی نگفتم و مشغول خوردن غذا شدم. بعد از خوردن چند لقمه، احساس خفگی داشتم و هیچ طعمی از غذا نمیفهمیدم. خودم دست به کار شدم و راهی آشپزخانه. پارچ را برداشتم و از شیر پر کردم که زهرا در آستانه در آمد و گفت: 《آب شیر خوردنی نیست. بده تا از دبه برات آب بیارم》 و پارچ را از دبه گوشه آشپزخانه برایم پر کرد. وقتی تعجبم را دید، توضیح داد که آب شهری خوردن نیست و به خاطر شوری آب، هر کس باید دستگاه تصفیه نصب کند یا باید از جایگاههای مخصوصی که در هر محله نصب شده آب را تهیه کند. همان موقع به زهرا گفتم:《ای وای! من که حاضر نیستم قم زندگی کنم. هم خیلی گرمه هم آبش شوره.》
از آن موقع سه سال گذشت و من دیگر توفیق زیارت پیدا نکردم. یعنی هر دفعه با یک بهانه سفرم کنسل شد. برای منی که سالی چند بار به قم میرفتم، این سه سال خیلی عذاب آور بود. تا بلاخ مشکل کار را یافتم. بعد از عذرخواهی و پشیمانی از حرفم، سال ۱۴۰۳ دقیقاً روز شهادت حضرت رقیه راهی قم شدم. تا وارد حرم شدیم، خودم را به ضریح رساندم و شبکههایش را گرفتم. به گریه افتادم. درمورد ازدواجم و مشکلات آن درد و دل کردم و گفتم خودتان شرایط ازدواجم را فراهم کنید، من حاضرم بیام و ساکن قم شوم.
راستش را بخواهید اصلاً فکرش را نمیکردم ۹ ماه بعد با مردی اهل قم، ساکن و همجوار حرم حضرت معصومه، در صحن خانم، خطبه عقد بخوانیم و برای زندگی راهی قم شوم. بعد از یک سال سکونت، هر بار دبههای آب را کنار راه پله میبینم، با خودم میگویم:《آب شور قم من را نمک گیر کرد وگرنه من از این لیاقتها نداشتم.》
برای ازدواج اهداف زیادی مشخص شده است از جمله؛ پاسخ به نیازهای غریزی، رسیدن به آرامش، عمل به توصیه دین، تولید و بقای نسل، تکامل و رسیدن به خدا و… تمام این اهداف درست و تلاش برای رسیدن به آنها، کاری پسندیده است. اما برای رسیدن به هدف اصلی ازدواج، ابتدا باید هدف زندگی مشخص شود. زیرا ازدواج، یک مرحله از زندگی و زیر مجموعه آن به حساب میآید. طبق آیه دوم سوره مُلک، هدف از زندگی انسان، آزمایش و ابتلاست. برای اینکه مشخص شود چه کسی بهتر عمل میکند. گاهی این عملکرد بهتر، باعث موفقیت و پیشرفت دنیوی نمیشود اما در نزد خدا، خود عمل و کارکرد شخص مهم است نه نتیجه آن.
حال این سوال پیش میآید که هدف از این آزمایش و ابتلا چیست؟ خداوند با این کار، به انسان میفهماند در چه زمینهای ضعف دارد و در کجا قوی است و زمینه را برای برطرف شدن ضعفها فراهم میکند تا به هدف اصلی و نهایی زندگی، یعنی عبودیت دست یابد.
ازدواج، یک راه میانبر برای رسیدن به این هدف است. در ازدواج هم عملکرد مهم است. آن تلاشی که منجربه رشد و تکامل میشود مورد نظر است. این رشد و تکامل صرفاً به معنای پیشرفت و داشتن یک زندگی بدون مشکل و در آرامش کامل نیست. گاهی بیشتر شدن آستانه صبر، از خود گذشتگی، فرو بردن خشم، تحمل سختیهای تربیت فرزند و… همه به منزلهی رشد و تکامل تلقی میشود و راهی برای رسیدن به عبودیت.
حال اگر ازدواجی درست و انتخاب عاقلانهای داشته باشیم و بتوانیم یک همسر همراه و همکفو انتخاب کنیم، ازدواج مثل آسانسور عمل میکند و سرعت رسیدن ما را به هدف بیشتر میکند. اما اگر احساسی عمل کردیم و با خیالپردازی و فانتزی پیش رفتیم، باید این مسیر را به وسیله نردبان یا راهپله طی کنیم. اگرچه غیر ممکن نیست اما سرعت ما، کاهش مییابد. گاهی انتخاب آگاهانه و از روی عقل و منطق پیش میرود ولی نتیجه مطلوب به دست نمیآید. در این شرایط، کنار آمدن با وضعیت موجود و تلاش برای تغییر اوضاع، مورد آزمایش ماست و راه رسیدن به عبودیت از این گذرگاه سخت میگذرد و طبق احادیث اجر این نوع بندگی خیلی بیشتر از موارد دیگر است.
هدف از ازدواج چیست؟
کتابهای مختلفی برای رسیدن به جوابش مطالعه کردم. از افراد مختلفی سوال پرسیدم. صوتهای کارشناسان را گوش دادم. تا حدودی به جواب رسیدهام اما برایم قابل درک نیست. گمان میکنم جوابها کلیشهای و شعاری است.
اینکه هدف رسیدن به آرامش باشد اصلا برایم قابل تصور نیست؛ زیرا به وفور افرادی را دیدم که در دوران مجردی آرامش بیشتری داشتهاند و بعداز ازدواج مشکلات و تنشهایشان بیشتر شده.
اینکه هدف به خدا رسیدن است هم قابل درک نیست زیرا خیلی از افراد مجرد، در زمینه عبودیت و بندگی بهتر عمل کردهاند.
بعضی از دوستان کلا هدف خاصی از ازدواج ندارند و آن را صرفا به عنوان پاسخ به یک نیاز مطرح میکنند.
گاهی دچار فانتزی و ایدآل گرایی میشویم و ازدواج را برطرف کننده تمام مشکلات میدانیم. درحالی که ازدواج، خودش یک موقعیت تنشزا است و اغلب مشکلی به مشکلات اضافه میکند.
با این حال، چه رازی در زوجیت نهفته است که اسلام آنقدر به این موضوع توصیه کرده!؟
ازدواج چه ویژگیهایی دارد که باعث تکمیل دین فرد میشود؟
هدف شما از ازدواج چیست؟
متأهلها! شما بعداز ازدواج به اهداف خود رسیدید؟


