شخصیت پر جنب و جوشی دارم. عاشق انجام دادن کارهای اجرایی هستم. هیچ وقت به کارهایی که نیاز به فکر کردن و ایده دادن دارد علاقهای نداشتم. همیشه در کارگروه و اتاق فکر کارهای فرهنگی سکوت میکردم و نظر خاصی نداشتم. چون واقعا اهل ایدهپردازی نیستم. اما در عوض برای کارهای اجرایی پای کار بودم. اما هیچ وقت کسی به این موضوع توجه نکرد. همیشه به خاطر این بیتوجهی از دست بقیه ناراحت میشدم. اما بعداز یک سال و نیم که به خاطر مهاجرت از کارهای فرهنگی و حضور در جمع دوستان محروم شدم دلم برای همهشان تنگ شده. دلم برای غر زدنهای مسؤل پاتوق وقتی سکوتم را میدید هم تنگ شده.
کاش در شهر جدید هم راهی و جایی برای فعالیت فرهنگی، خصوصا کار اجرایی پیدا می
شد. حس میکنم تنبلی از خودم هست. ولی خب شرایط هم باید باشد. مثلا من باید بدانم به کدوم مرکز بروم تا اقدام کنم. اما در شهر جدید من اصلا کسی را نمیشناسم.
برای نوشتن و قلم زدن هم استعداد دارم ولی خیلی کمالگرا و افراطی برخورد میکنم. ترجیح میدهم اصلا ننویسم یا اگر نوشتم شاهکار باشد. همین کمال گرایی خیلی از جاها کار دستم داده. برای مقالات سطح۲ حدود یکسال در فکر انتخاب موضوع بودم و همین باعث تاخیر در پایان درسم شد.
اما توبه گرگ مرگ است چون برای انتخاب پایاننامه هم از پارسال در حال فکر کردنم درحالی که دوستانم طرح اجمالی را هم نوشته و به سراغ طرح تفصیلی رفتهاند.
فکر کنم کمال گرایی همان تنبلی و بیخیالی است فقط اسمش قشنگ شده برای گول زدن خودمان.
ترم پیش مهمان غیرحضوری شدم و اصلا نتوانستم خودم را به دروس برسانم و بعد هم به خاطر یکسری از مشکلات امتحانات را شرکت نکردم.
این ترم اصلا رغبتی برای غیرحضوری نداشتم و در مدرسه معصومیه قم ثبتنام کردم. همه چیز برای حضوری رفتن فراهم بود. اما چند روزی است درگیر رفتن یا نرفتن شدهام. به خاطر موضوعی دچار تردید شدهام.
نمیدانم کار درست چیست؟
گیج شدهام. دیروز مثل بچههای کلاس اولی با ذوق وسایلم را آماده کردم و دیشب از رفتن منع شدم.
سال ۱۳۹۹ زهرا خانم یکی از دوستانم به خاطر درس همسرش راهی قم شدند. سه سالی ساکن قم بودند. با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم به قم برویم، هم زیارت کنیم هم به زهرا سر بزنیم. از آنجایی که از اصفهان اتوبوس مستقیم برای قم نبود، مجبور شدیم بلیط اصفهان_تهران تهیه کنیم و بین راه، یعنی عوارضی قم پیاده شویم. خدا خیر به همسر زهرا دهد که با ماشین به دنبالمان آمد و ما را به منزلشان برد وگرنه ما نمیدانستیم آن موقع غروب چطوری به شهر برسیم. بعد از سلام و احوالپرسی با زهرا، نماز را خواندیم و سفره شام را پهن کردیم. همه چیز سفره تکمیل بود الا آب. برای منی که با هر لقمه غذا یک لیوان آب سر میکشم، نبود آب یعنی مصیبت. اما به خاطر اینکه به صاحبخانه زحمت ندهم، چیزی نگفتم و مشغول خوردن غذا شدم. بعد از خوردن چند لقمه، احساس خفگی داشتم و هیچ طعمی از غذا نمیفهمیدم. خودم دست به کار شدم و راهی آشپزخانه. پارچ را برداشتم و از شیر پر کردم که زهرا در آستانه در آمد و گفت: 《آب شیر خوردنی نیست. بده تا از دبه برات آب بیارم》 و پارچ را از دبه گوشه آشپزخانه برایم پر کرد. وقتی تعجبم را دید، توضیح داد که آب شهری خوردن نیست و به خاطر شوری آب، هر کس باید دستگاه تصفیه نصب کند یا باید از جایگاههای مخصوصی که در هر محله نصب شده آب را تهیه کند. همان موقع به زهرا گفتم:《ای وای! من که حاضر نیستم قم زندگی کنم. هم خیلی گرمه هم آبش شوره.》
از آن موقع سه سال گذشت و من دیگر توفیق زیارت پیدا نکردم. یعنی هر دفعه با یک بهانه سفرم کنسل شد. برای منی که سالی چند بار به قم میرفتم، این سه سال خیلی عذاب آور بود. تا بلاخ مشکل کار را یافتم. بعد از عذرخواهی و پشیمانی از حرفم، سال ۱۴۰۳ دقیقاً روز شهادت حضرت رقیه راهی قم شدم. تا وارد حرم شدیم، خودم را به ضریح رساندم و شبکههایش را گرفتم. به گریه افتادم. درمورد ازدواجم و مشکلات آن درد و دل کردم و گفتم خودتان شرایط ازدواجم را فراهم کنید، من حاضرم بیام و ساکن قم شوم.
راستش را بخواهید اصلاً فکرش را نمیکردم ۹ ماه بعد با مردی اهل قم، ساکن و همجوار حرم حضرت معصومه، در صحن خانم، خطبه عقد بخوانیم و برای زندگی راهی قم شوم. بعد از یک سال سکونت، هر بار دبههای آب را کنار راه پله میبینم، با خودم میگویم:《آب شور قم من را نمک گیر کرد وگرنه من از این لیاقتها نداشتم.》
هربار جمع دورهمیها و دیدارهایتان را میدیدم، بغض کرده و حسرت میخورم. حتی چندباری هم به خودتان گلایه کردم، اینکه چرا من در این دیدارها جایی ندارم.
شاید جزو نخبگان، دانشجویان، فعالان فرهنگی،حتی بسیجیان نیستم اما دل که دارم. آرزوی دیدن شما از نزدیک را که داشتم. نمیدانم اصلا این پیامهایی که در سایت برایتان میفرستادم به دستتان میرسید؟
حتما میرسید! چون یکبار با کمال پرورویی درخواست هدیه کردم و برایم چفیه فرستادید. همان چفیهای که این صد و اندی روز تسلی بخش دلم شده. مهمان دکور خانهام.
چند روزی هست همه جا ولوله شده. خبر از دیدار جدیدی است. دیدار همگانی، همه حتی کسانی مثل من، که جزو هیچ گروهی نیستند هم میتوانند به دیدارتان بیایند. روز و ساعتش هم طولانی و شبانه روزی است آن هم در چند شهر مختلف. شاید برای کسانی که گلهمند عدم حضور در دیدارها هستند این گونه تنظیم شده که همه بتوانند حضور داشته باشند.
اما من! این بار هم نمیتوانم بیایم. خیر سرم میزبانم. مهمان عزیز کرده دارم.
راستی شما هم وقتی مهمان داشتید استرس میگرفتید؟
از چند روز قبلش شروع به برنامهریزی میکردید؟
کارهای انجام نشده زیادی داشتید یا نه؟
من که خیلی کار دارم. از گردگیری و بشور بساب منزل تا خرید برای خانه و تدارکات مهمانی.
امروز پیام دعوت به اقوام و خویشان دادم به همسرم گفتم از دوستانش برای مهمانی دعوت کند. مهمانی هرچه بزرگتر و شلوغتر باشد شکوه و جلوهاش بیشتر.
فکرش را نمیکردم اولین دیدارم آخرین دیدار باشد. جالبترش اینکه در کنار حضرت معصومه پذیرای شما باشم. آن هم نه به عنوان مهمان بلکه میزبان.
قرار است میزبان بدرقهکنندگان پیکرت باشم.
هر روز صبح برای رفتن به مدرسه عزا میگرفتم. کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. هنوز روستا زندگی میکردیم. خانهمان آخر روستا بود و اطرافمان پر از سگهای نگهبان گله. گاهی اوقات پدر و مادرم همراهیام میکردند. گاهی هم عابر پیادهای از راه میرسید و از خدا خواسته همراهش میشدم. ولی اکثر روزها از ترس و وحشت به خود میلرزیدم تا از کنار سگها بگذرم. کار هر روزم بود تا اینکه مادرم آیت الکرسی را یادم داد. بعد از یک ماه تلاش بالاخره همهاش را حفظ شدم. همین که از خانه بیرون میزدم شروع میکردم تند تند خواندن و رد شدن. هنوز هم میترسیدم ولی نه مثل قبل.
سال پنجم بودم که روحانی روستا، در یکی از سخنرانیهای ماه مبارک، از فضیلت و ثواب هدیه کردن آیت الکرسی به اموات برایمان توضیح داد. از آن روز به بعد آیت الکرسی خواندنم هدفمند شد؛ یکی هدیه به اموات پدری یکی هدیه به اموات مادری. میخواستم عدالت را رعایت کنم و هیچ کدام از اقوام از دستم ناراحت نشوند. این برنامه ادامه داشت تا سال اول دبیرستان. دیگر شهرنشین شده بودیم و خبری از سگهای گله نبود ولی من طبق عادت، هر صبح دو بار آیتالکرسی میخواندم.
معلم دین و زندگیمان《خانم شکریان》 نیم ساعت آخر کلاس را اختصاص داده بود به بحثهای آزاد. در مورد هرچیزی صحبت میکردیم. یک روز در مورد آیت الله خامنهای بحث کردند و از سختیهای محافظت از ایشان گفتند. از اینکه روزی چند بار مجبورند جابجا شوند به خاطر جلوگیری از ترور.
از فردای آن روز، یک آیت الکرسی به دوتای قبلی اضافه شد. آن هم برای سلامتی آقای خامنهای، کسی که مایه دلگرمی یک امت بود.
اما چهار ماه و خردهای است خودم را به نفهمیدن میزنم. اصلاً به روی خودم نمیآورم چنین برنامهای بوده.
آقا باور کنید برایم سخت است که آیت الکرسی را به نیت هر چیزی غیر از سلامتیتان بخوانم. چندین سال است عادت کردهام. به قول معروف ترک عادت مایه مرض است. بیایید با هم قراری بگذاریم، من آیت الکرسی را به همان نیت قبلی میخوانم، یعنی سلامتی آقای خامنهای. حالا چه فرقی دارد سید علی باشد یا سید مجتبی؟؟
