از متنهایی که مربوط به روستا و حال و هوای روستایی است لذت میبرم. شاید علت اصلی این است که مرا به دوران کودکی میبرد و خاطرات زمانی که در روستا زندگی میکردیم را برایم زنده میکند. روستا با تمام قشنگی و صفایی که دارد یک نقطه ضعف اساسی دارد و آن هم امکانات محدودش است. علت اصلی مهاجرت مردم همین عدم امکانات است.
نوشته زیر را دوست داشتم چون روایتی از علاقهی دختری نوجوان بود که با وجود استعداد و تلاش به خاطر فضای محدود روستا نتوانست به دنبال علاقهش برود.
آن بخش که علت انتخاب اسم طرح را بیان میکند خیلی برایم جالب بود.
https://mahnegar.kowsarblog.ir/سید-نرگس
گالری گوشی را یکبار از بالا به پایین و یکبار برعکس چک میکنم. اما دریغ از یک عکس. اینکه زیاد اهل عکس گرفتن نیستم دلیل کمی نیست. اما اصل موضوع برمیگردد به ماه پیش. ایتا را باز کردم و پیامی از مسؤل حوزه توجهام را جلب کرد. یک فایل که زیرش نوشته شده بود؛ چندتا عکس برات فرستادم، بعداز اینکه دیدی سریع حذف کن.
آنقدر کنجکاو شدم که سریع فایل را باز کردم و متوجه شدم ای داد بیداد، ماجرا از چه قرار است.
هرچند همیشه خودم را با اراده و مصممتر از این حرفا میدانستم که گول این کلاهبرداریها را بخورم اما این بار از طریق تحریک حس کنجکاوی به سراغم آمدند و الحق که دست روی نقطه ضعفم گذاشتند. همان لحظه تمام عکسها را به جای دیگر منتقل کردم و گالری گوشی مثل برهوت خالی شد.
شما هم از این تجربهها داشتید یا فقط من گول خوردم؟
شخصیت پر جنب و جوشی دارم. عاشق انجام دادن کارهای اجرایی هستم. هیچ وقت به کارهایی که نیاز به فکر کردن و ایده دادن دارد علاقهای نداشتم. همیشه در کارگروه و اتاق فکر کارهای فرهنگی سکوت میکردم و نظر خاصی نداشتم. چون واقعا اهل ایدهپردازی نیستم. اما در عوض برای کارهای اجرایی پای کار بودم. اما هیچ وقت کسی به این موضوع توجه نکرد. همیشه به خاطر این بیتوجهی از دست بقیه ناراحت میشدم. اما بعداز یک سال و نیم که به خاطر مهاجرت از کارهای فرهنگی و حضور در جمع دوستان محروم شدم دلم برای همهشان تنگ شده. دلم برای غر زدنهای مسؤل پاتوق وقتی سکوتم را میدید هم تنگ شده.
کاش در شهر جدید هم راهی و جایی برای فعالیت فرهنگی، خصوصا کار اجرایی پیدا می
شد. حس میکنم تنبلی از خودم هست. ولی خب شرایط هم باید باشد. مثلا من باید بدانم به کدوم مرکز بروم تا اقدام کنم. اما در شهر جدید من اصلا کسی را نمیشناسم.
برای نوشتن و قلم زدن هم استعداد دارم ولی خیلی کمالگرا و افراطی برخورد میکنم. ترجیح میدهم اصلا ننویسم یا اگر نوشتم شاهکار باشد. همین کمال گرایی خیلی از جاها کار دستم داده. برای مقالات سطح۲ حدود یکسال در فکر انتخاب موضوع بودم و همین باعث تاخیر در پایان درسم شد.
اما توبه گرگ مرگ است چون برای انتخاب پایاننامه هم از پارسال در حال فکر کردنم درحالی که دوستانم طرح اجمالی را هم نوشته و به سراغ طرح تفصیلی رفتهاند.
فکر کنم کمال گرایی همان تنبلی و بیخیالی است فقط اسمش قشنگ شده برای گول زدن خودمان.
ترم پیش مهمان غیرحضوری شدم و اصلا نتوانستم خودم را به دروس برسانم و بعد هم به خاطر یکسری از مشکلات امتحانات را شرکت نکردم.
این ترم اصلا رغبتی برای غیرحضوری نداشتم و در مدرسه معصومیه قم ثبتنام کردم. همه چیز برای حضوری رفتن فراهم بود. اما چند روزی است درگیر رفتن یا نرفتن شدهام. به خاطر موضوعی دچار تردید شدهام.
نمیدانم کار درست چیست؟
گیج شدهام. دیروز مثل بچههای کلاس اولی با ذوق وسایلم را آماده کردم و دیشب از رفتن منع شدم.
سال ۱۳۹۹ زهرا خانم یکی از دوستانم به خاطر درس همسرش راهی قم شدند. سه سالی ساکن قم بودند. با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم به قم برویم، هم زیارت کنیم هم به زهرا سر بزنیم. از آنجایی که از اصفهان اتوبوس مستقیم برای قم نبود، مجبور شدیم بلیط اصفهان_تهران تهیه کنیم و بین راه، یعنی عوارضی قم پیاده شویم. خدا خیر به همسر زهرا دهد که با ماشین به دنبالمان آمد و ما را به منزلشان برد وگرنه ما نمیدانستیم آن موقع غروب چطوری به شهر برسیم. بعد از سلام و احوالپرسی با زهرا، نماز را خواندیم و سفره شام را پهن کردیم. همه چیز سفره تکمیل بود الا آب. برای منی که با هر لقمه غذا یک لیوان آب سر میکشم، نبود آب یعنی مصیبت. اما به خاطر اینکه به صاحبخانه زحمت ندهم، چیزی نگفتم و مشغول خوردن غذا شدم. بعد از خوردن چند لقمه، احساس خفگی داشتم و هیچ طعمی از غذا نمیفهمیدم. خودم دست به کار شدم و راهی آشپزخانه. پارچ را برداشتم و از شیر پر کردم که زهرا در آستانه در آمد و گفت: 《آب شیر خوردنی نیست. بده تا از دبه برات آب بیارم》 و پارچ را از دبه گوشه آشپزخانه برایم پر کرد. وقتی تعجبم را دید، توضیح داد که آب شهری خوردن نیست و به خاطر شوری آب، هر کس باید دستگاه تصفیه نصب کند یا باید از جایگاههای مخصوصی که در هر محله نصب شده آب را تهیه کند. همان موقع به زهرا گفتم:《ای وای! من که حاضر نیستم قم زندگی کنم. هم خیلی گرمه هم آبش شوره.》
از آن موقع سه سال گذشت و من دیگر توفیق زیارت پیدا نکردم. یعنی هر دفعه با یک بهانه سفرم کنسل شد. برای منی که سالی چند بار به قم میرفتم، این سه سال خیلی عذاب آور بود. تا بلاخ مشکل کار را یافتم. بعد از عذرخواهی و پشیمانی از حرفم، سال ۱۴۰۳ دقیقاً روز شهادت حضرت رقیه راهی قم شدم. تا وارد حرم شدیم، خودم را به ضریح رساندم و شبکههایش را گرفتم. به گریه افتادم. درمورد ازدواجم و مشکلات آن درد و دل کردم و گفتم خودتان شرایط ازدواجم را فراهم کنید، من حاضرم بیام و ساکن قم شوم.
راستش را بخواهید اصلاً فکرش را نمیکردم ۹ ماه بعد با مردی اهل قم، ساکن و همجوار حرم حضرت معصومه، در صحن خانم، خطبه عقد بخوانیم و برای زندگی راهی قم شوم. بعد از یک سال سکونت، هر بار دبههای آب را کنار راه پله میبینم، با خودم میگویم:《آب شور قم من را نمک گیر کرد وگرنه من از این لیاقتها نداشتم.》
