سال ۱۳۹۹ زهرا خانم یکی از دوستانم به خاطر درس همسرش راهی قم شدند. سه سالی ساکن قم بودند. با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم به قم برویم، هم زیارت کنیم هم به زهرا سر بزنیم. از آنجایی که از اصفهان اتوبوس مستقیم برای قم نبود، مجبور شدیم بلیط اصفهان_تهران تهیه کنیم و بین راه، یعنی عوارضی قم پیاده شویم. خدا خیر به همسر زهرا دهد که با ماشین به دنبالمان آمد و ما را به منزلشان برد وگرنه ما نمیدانستیم آن موقع غروب چطوری به شهر برسیم. بعد از سلام و احوالپرسی با زهرا، نماز را خواندیم و سفره شام را پهن کردیم. همه چیز سفره تکمیل بود الا آب. برای منی که با هر لقمه غذا یک لیوان آب سر میکشم، نبود آب یعنی مصیبت. اما به خاطر اینکه به صاحبخانه زحمت ندهم، چیزی نگفتم و مشغول خوردن غذا شدم. بعد از خوردن چند لقمه، احساس خفگی داشتم و هیچ طعمی از غذا نمیفهمیدم. خودم دست به کار شدم و راهی آشپزخانه. پارچ را برداشتم و از شیر پر کردم که زهرا در آستانه در آمد و گفت: 《آب شیر خوردنی نیست. بده تا از دبه برات آب بیارم》 و پارچ را از دبه گوشه آشپزخانه برایم پر کرد. وقتی تعجبم را دید، توضیح داد که آب شهری خوردن نیست و به خاطر شوری آب، هر کس باید دستگاه تصفیه نصب کند یا باید از جایگاههای مخصوصی که در هر محله نصب شده آب را تهیه کند. همان موقع به زهرا گفتم:《ای وای! من که حاضر نیستم قم زندگی کنم. هم خیلی گرمه هم آبش شوره.》
از آن موقع سه سال گذشت و من دیگر توفیق زیارت پیدا نکردم. یعنی هر دفعه با یک بهانه سفرم کنسل شد. برای منی که سالی چند بار به قم میرفتم، این سه سال خیلی عذاب آور بود. تا بلاخ مشکل کار را یافتم. بعد از عذرخواهی و پشیمانی از حرفم، سال ۱۴۰۳ دقیقاً روز شهادت حضرت رقیه راهی قم شدم. تا وارد حرم شدیم، خودم را به ضریح رساندم و شبکههایش را گرفتم. به گریه افتادم. درمورد ازدواجم و مشکلات آن درد و دل کردم و گفتم خودتان شرایط ازدواجم را فراهم کنید، من حاضرم بیام و ساکن قم شوم.
راستش را بخواهید اصلاً فکرش را نمیکردم ۹ ماه بعد با مردی اهل قم، ساکن و همجوار حرم حضرت معصومه، در صحن خانم، خطبه عقد بخوانیم و برای زندگی راهی قم شوم. بعد از یک سال سکونت، هر بار دبههای آب را کنار راه پله میبینم، با خودم میگویم:《آب شور قم من را نمک گیر کرد وگرنه من از این لیاقتها نداشتم.》
هربار جمع دورهمیها و دیدارهایتان را میدیدم، بغض کرده و حسرت میخورم. حتی چندباری هم به خودتان گلایه کردم، اینکه چرا من در این دیدارها جایی ندارم.
شاید جزو نخبگان، دانشجویان، فعالان فرهنگی،حتی بسیجیان نیستم اما دل که دارم. آرزوی دیدن شما از نزدیک را که داشتم. نمیدانم اصلا این پیامهایی که در سایت برایتان میفرستادم به دستتان میرسید؟
حتما میرسید! چون یکبار با کمال پرورویی درخواست هدیه کردم و برایم چفیه فرستادید. همان چفیهای که این صد و اندی روز تسلی بخش دلم شده. مهمان دکور خانهام.
چند روزی هست همه جا ولوله شده. خبر از دیدار جدیدی است. دیدار همگانی، همه حتی کسانی مثل من، که جزو هیچ گروهی نیستند هم میتوانند به دیدارتان بیایند. روز و ساعتش هم طولانی و شبانه روزی است آن هم در چند شهر مختلف. شاید برای کسانی که گلهمند عدم حضور در دیدارها هستند این گونه تنظیم شده که همه بتوانند حضور داشته باشند.
اما من! این بار هم نمیتوانم بیایم. خیر سرم میزبانم. مهمان عزیز کرده دارم.
راستی شما هم وقتی مهمان داشتید استرس میگرفتید؟
از چند روز قبلش شروع به برنامهریزی میکردید؟
کارهای انجام نشده زیادی داشتید یا نه؟
من که خیلی کار دارم. از گردگیری و بشور بساب منزل تا خرید برای خانه و تدارکات مهمانی.
امروز پیام دعوت به اقوام و خویشان دادم به همسرم گفتم از دوستانش برای مهمانی دعوت کند. مهمانی هرچه بزرگتر و شلوغتر باشد شکوه و جلوهاش بیشتر.
فکرش را نمیکردم اولین دیدارم آخرین دیدار باشد. جالبترش اینکه در کنار حضرت معصومه پذیرای شما باشم. آن هم نه به عنوان مهمان بلکه میزبان.
قرار است میزبان بدرقهکنندگان پیکرت باشم.
هر روز صبح برای رفتن به مدرسه عزا میگرفتم. کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. هنوز روستا زندگی میکردیم. خانهمان آخر روستا بود و اطرافمان پر از سگهای نگهبان گله. گاهی اوقات پدر و مادرم همراهیام میکردند. گاهی هم عابر پیادهای از راه میرسید و از خدا خواسته همراهش میشدم. ولی اکثر روزها از ترس و وحشت به خود میلرزیدم تا از کنار سگها بگذرم. کار هر روزم بود تا اینکه مادرم آیت الکرسی را یادم داد. بعد از یک ماه تلاش بالاخره همهاش را حفظ شدم. همین که از خانه بیرون میزدم شروع میکردم تند تند خواندن و رد شدن. هنوز هم میترسیدم ولی نه مثل قبل.
سال پنجم بودم که روحانی روستا، در یکی از سخنرانیهای ماه مبارک، از فضیلت و ثواب هدیه کردن آیت الکرسی به اموات برایمان توضیح داد. از آن روز به بعد آیت الکرسی خواندنم هدفمند شد؛ یکی هدیه به اموات پدری یکی هدیه به اموات مادری. میخواستم عدالت را رعایت کنم و هیچ کدام از اقوام از دستم ناراحت نشوند. این برنامه ادامه داشت تا سال اول دبیرستان. دیگر شهرنشین شده بودیم و خبری از سگهای گله نبود ولی من طبق عادت، هر صبح دو بار آیتالکرسی میخواندم.
معلم دین و زندگیمان《خانم شکریان》 نیم ساعت آخر کلاس را اختصاص داده بود به بحثهای آزاد. در مورد هرچیزی صحبت میکردیم. یک روز در مورد آیت الله خامنهای بحث کردند و از سختیهای محافظت از ایشان گفتند. از اینکه روزی چند بار مجبورند جابجا شوند به خاطر جلوگیری از ترور.
از فردای آن روز، یک آیت الکرسی به دوتای قبلی اضافه شد. آن هم برای سلامتی آقای خامنهای، کسی که مایه دلگرمی یک امت بود.
اما چهار ماه و خردهای است خودم را به نفهمیدن میزنم. اصلاً به روی خودم نمیآورم چنین برنامهای بوده.
آقا باور کنید برایم سخت است که آیت الکرسی را به نیت هر چیزی غیر از سلامتیتان بخوانم. چندین سال است عادت کردهام. به قول معروف ترک عادت مایه مرض است. بیایید با هم قراری بگذاریم، من آیت الکرسی را به همان نیت قبلی میخوانم، یعنی سلامتی آقای خامنهای. حالا چه فرقی دارد سید علی باشد یا سید مجتبی؟؟
در خاطرات و فیلمهای دوران انقلاب، زیاد درموردش دیده و شنیده بودم. اینکه مردم برای شرکت و حضور سر از پا نمیشناختند.
برایم شگفتانگیز و تا حدودی غیرقابل باور بود که چطور این همه مدت خسته نمیشدند؟ چطور از زندگی و کارهایشان دست میکشیدند؟
اما بعداز بیست و اندی روز، از اولین راهپیمایی شبانه، به خونخواهی از رهبر شهیدمان، دیگر این تجمعات برایم قابل لمس شده. اینکه در واپسین روزهای اول سال، که همیشه در فکر عید و عیددیدنی و مهمانی بودیم اکنون راهی خیابان میشویم. سالمان را در خیابان تحویل میکنیم. سفره افطارمان را در خیابان پهن میکنیم. تمام این شبها برایمان شب قدر شده و با هر تیپ و پوششی حضور داریم. از بچههای تاتيکنان تا پیرمردان عصا زنان. از بچهحزباللهی تا جوانان خالکوبی شده که پرچم قدی ایران را به دوش انداخته و با هر مرگ بر آمریکا پوکی به سیگارش میزند. از اتباع افغانستانی و پاکستانی که همصدا با مردم ایران رجز میخوانند. از مادرانی که کالسکهی بچههایشان را هل میدهند و با شعار اللهاکبر برایشان لالایی استقامت میخوانند.
راستش را بخواهید گمان میکردم، همان چند شب اول را دوام بیاوریم و بعد جمعیت کمتر شود، اما هرشب باشکوهتر و مصممتر از قبل به میدان میآییم.
آری اینان همان نوادگانِ سربازانِ قنداقی خمینیکبیر هستند که برای حفظ نظام و انقلاب قد علم میکنند و به میدان میآیند.
برای ازدواج اهداف زیادی مشخص شده است از جمله؛ پاسخ به نیازهای غریزی، رسیدن به آرامش، عمل به توصیه دین، تولید و بقای نسل، تکامل و رسیدن به خدا و… تمام این اهداف درست و تلاش برای رسیدن به آنها، کاری پسندیده است. اما برای رسیدن به هدف اصلی ازدواج، ابتدا باید هدف زندگی مشخص شود. زیرا ازدواج، یک مرحله از زندگی و زیر مجموعه آن به حساب میآید. طبق آیه دوم سوره مُلک، هدف از زندگی انسان، آزمایش و ابتلاست. برای اینکه مشخص شود چه کسی بهتر عمل میکند. گاهی این عملکرد بهتر، باعث موفقیت و پیشرفت دنیوی نمیشود اما در نزد خدا، خود عمل و کارکرد شخص مهم است نه نتیجه آن.
حال این سوال پیش میآید که هدف از این آزمایش و ابتلا چیست؟ خداوند با این کار، به انسان میفهماند در چه زمینهای ضعف دارد و در کجا قوی است و زمینه را برای برطرف شدن ضعفها فراهم میکند تا به هدف اصلی و نهایی زندگی، یعنی عبودیت دست یابد.
ازدواج، یک راه میانبر برای رسیدن به این هدف است. در ازدواج هم عملکرد مهم است. آن تلاشی که منجربه رشد و تکامل میشود مورد نظر است. این رشد و تکامل صرفاً به معنای پیشرفت و داشتن یک زندگی بدون مشکل و در آرامش کامل نیست. گاهی بیشتر شدن آستانه صبر، از خود گذشتگی، فرو بردن خشم، تحمل سختیهای تربیت فرزند و… همه به منزلهی رشد و تکامل تلقی میشود و راهی برای رسیدن به عبودیت.
حال اگر ازدواجی درست و انتخاب عاقلانهای داشته باشیم و بتوانیم یک همسر همراه و همکفو انتخاب کنیم، ازدواج مثل آسانسور عمل میکند و سرعت رسیدن ما را به هدف بیشتر میکند. اما اگر احساسی عمل کردیم و با خیالپردازی و فانتزی پیش رفتیم، باید این مسیر را به وسیله نردبان یا راهپله طی کنیم. اگرچه غیر ممکن نیست اما سرعت ما، کاهش مییابد. گاهی انتخاب آگاهانه و از روی عقل و منطق پیش میرود ولی نتیجه مطلوب به دست نمیآید. در این شرایط، کنار آمدن با وضعیت موجود و تلاش برای تغییر اوضاع، مورد آزمایش ماست و راه رسیدن به عبودیت از این گذرگاه سخت میگذرد و طبق احادیث اجر این نوع بندگی خیلی بیشتر از موارد دیگر است.

