اوایل آبان ماه بود. از آنجایی که روستای ما در مناطق سردسیر واقع شده از مهر ماه، بخاری روشن میکنیم. قابلمه روی بخاری غلغل میزد و بوی شلغم کل خانه را برداشته بود.
خانهی ما آخر روستا بود و از دو پنجر بزرگ به خیابان دید داشت. من پشت یک پنجره و خواهر بزرگترم پشت پنجره دیگر، در حال دید زدن خیابان بودیم تا بلکه ماشینشان در دیدرس ما قرار بگیرد.
از های نفسهایمان شیشهها بخار میگرفت و مجبور بودیم هر چند دقیقه یکبار، با آستینِ لباس، آن را پاک کنیم.
یک ساعتی میشد باران شروع و زمین گِل شده بود. سگ همسایه، زیر پنجره پرسه میزد تا بلکه غدایی نصیبش شود.
هرچند دقیقه یکبار، ماشینی از خیابان رد میشد و ما آن را تا ناپدید شدن در پیچ دنبال میکردیم.
بلاخره از راه رسیدند. با عجله کاپشن پوشیدم و داخل کوچه دویدم. چشم از ماشین برنداشتم. مادر و خواهر کوچکم پیاده شدند. همین که جعبه شیرینی را در دستشان دیدم اشکم جاری شد. انتظار به پایان رسید و به آرزویم رسیدم.
ما ظاهر بین هستیم و تا یک نگاه کلی به اطراف میکنیم به خیال خود پی به عمق زندگی بقیه میبریم. اما آنچه از زندگی بقیه میبینیم تمام واقعیت نیست. مثلا اگر زن موفقی را میبینیم که هم تحصیلات دارد و هم به خانه و بچههایش رسیدگی میکند، سریع حکم میدهیم حتما همسر همراهی دارد که توانسته موفق شود. ولی چیزی از شببیداری و خستگیهایش نمیبینیم.
اگر کسی همیشه لبخند میزند فکر میکنیم حتما خیلی دلخوش است. اما چه میدانیم درخلوت او چه میگذرد.
بعضی از آدمها سرسخت هستند و دوست ندارند کنار بقیه از ناراحتیها و مشکلاتشان صحبت کنند و شاید ما این را به معنای عدم مشکل یا بیخیالی آنها برداشت کنیم. اما نمیدانیم در پشت این ماجرا او با چه دغدغه و نگرانیهایی دست و پنجه نرم میکند.
تا حالا پیش آمده که برداشت غلطی از زندگی بقیه داشته باشید یا بقیه برداشت غلطی از زندگی شما؟
https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87
نانوشته
برداشت از یاداشت دوست عزیز🌺
همیشه دوست دارم کارها با برنامه پیش برود.
مثلا از مهمانی یهویی خوشم نمیآید. چون دوست دارم از قبل خانه مرتب شده و وسایل پذیرایی آماده باشد. تا بتوانم به بهترین نحو میزبان آنها باشم.
اما همسرم گاهی مهمان سرزده به خانه دعوت میکند و نهایت نیم ساعت قبل از آمدن به من خبر میدهد.☹️
شما در چنین موقعیتی چه رفتاری دارید؟
چطور با همسرتون این موضوع را درمیون میزارید؟
کاش زودتر میفهمیدم که آرزوها و خواستههای زیادی وجود دارد اما قرار نیست به همهی آنها برسیم. بعضی از کارها از اراده ما خارج است و هرچه هم تقلا کنیم، راهی برای رسیدن به آنها نیست. سال ۹۶ که کنکور شرکت کردم با وجود درس خواندن و تلاش زیاد توانستم رتبهی خوبی کسب کنم. برای انتخاب رشته، دست به دامن یکی از دبیرها شدم اما گفتند: روی مرزی و بهتر است یک مشاوره خبره برایم انتخاب رشته کند. همین کار را کردم اما نتیجه، آن چیزی که میخواستم نشد. هنوز شبی را که جواب نهایی آمد فراموش نکردم. انگار دنیا بر سرم خراب شده بود. هیچ امید و انگیزهای نداشتم. تا چند هفته حال و روز خوبی نداشتم. حسرت میخوردم که چرا بیشتر تلاش نکردم. چرا برای انتخاب رشته پیش مشاور بهتری نرفتم. اما این حرفها دیگر فایدهای نداشت. بعداز ۹ سال که به آن روز فکر میکنم، دیگر برایم مهم نیست و با خود میگویم ای کاش اینقدر غصهاش را نمیخوردم. گمان کنم ما آدمها با ای کاش قرارداد بستهایم و آینده خود را با ایکاش های گذشته تباه میکنیم.
ایکاش طوری زندگی کنیم و طوری تصمیم بگیریم که هیچ وقت حسرت گذشته را نخوریم.
از متنهایی که مربوط به روستا و حال و هوای روستایی است لذت میبرم. شاید علت اصلی این است که مرا به دوران کودکی میبرد و خاطرات زمانی که در روستا زندگی میکردیم را برایم زنده میکند. روستا با تمام قشنگی و صفایی که دارد یک نقطه ضعف اساسی دارد و آن هم امکانات محدودش است. علت اصلی مهاجرت مردم همین عدم امکانات است.
نوشته زیر را دوست داشتم چون روایتی از علاقهی دختری نوجوان بود که با وجود استعداد و تلاش به خاطر فضای محدود روستا نتوانست به دنبال علاقهش برود.
آن بخش که علت انتخاب اسم طرح را بیان میکند خیلی برایم جالب بود.
https://mahnegar.kowsarblog.ir/سید-نرگس
