01 شهریور 1405
هربار جمع دورهمیها و دیدارهایتان را میدیدم، بغض کرده و حسرت میخورم. حتی چندباری هم به خودتان گلایه کردم، اینکه چرا من در این دیدارها جایی ندارم. شاید جزو نخبگان، دانشجویان، فعالان فرهنگی،حتی بسیجیان نیستم اما دل که دارم. آرزوی دیدن شما از نزدیک را که… بیشتر »
نظر دهید »
01 شهریور 1405
هر روز صبح برای رفتن به مدرسه عزا میگرفتم. کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودم. هنوز روستا زندگی میکردیم. خانهمان آخر روستا بود و اطرافمان پر از سگهای نگهبان گله. گاهی اوقات پدر و مادرم همراهیام میکردند. گاهی هم عابر پیادهای از راه میرسید و از خدا… بیشتر »