قسمت هفدهم
صحبتهای آقای جمشیدیان”مسئول کاروان راهیان نور” مبنی بر حضور شهدا در زندگی و طلب کردن حاجت از شهدا برایم جالب بود.
وقتی ایشان آخر همه صحبتهایشان بیان میکردند.از شهدا برات کربلایتان را بگیرید.در ذهنم رفتن به کربلا آرزویی محال و دست نیافتنی بود.
یک روز در اردوگاه،دلم از جایی گرفته بود.شروع به صحبت خودمانی با شهدا کردم.گفتم من مزد این چند روز را اجر اخروی نمیخواهم.بلکه دنیوی و محسوس باشد.تا بفهمم هوایم را دارید.😭
نیمه شعبان،دقیقا یک ماه بعداز آن ماجرا،زیر قبه امام حسین علیه السلام،چقدر حضور شهدا را حس کردم و فکر به صحبت خودمانی مرا بیش از پیش شرمنده می کرد.
و چه خوب مزدی از شهدا دریافت کردم.مزدی که هم اجر اخروی داشت و هم دنیوی.زیارت حسین بن علی علیه السلام.😍
وَلاَتَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ َتَا بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُون.
اي پيامبر! هرگز گمان مبر كساني كه در راه خدا كشته شدند،مردگان اند! بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي داده ميشوند…
قسمت شانزدهم
شب میلاد امیرالمومنین علیه السلام،دانش آموزان را در محوطه جمع کرده و حاج آقا رحیمی،روحانی اردوگاه جُنگ مفصلی اجرا کرده و با فشفشه و آتش بازی حسابی به همگی خوش گذشت.
مسئولین در حد توان شکلات و های بای تهیه کرده و بین دانش آموزان توزیع شد.😋
برای روز عید تصمیم گرفتیم رزق معنوی درست کنیم و نماز صبح بین دانش آموزان پخش کنیم.
از ساعت ۱۲ تا ۱ شب حدود ۵۰ عدد درست کرده بودیم.که با توبیخ خانم حیدری مواجه شدیم.😄
گفتند:خسته هستید و اگر تا دیر وقت بیدار باشید.فردا نمیتوانید به کارها برسید.
به خاطر صحبت بسیار منطقی ایشان سریع آماده خواب شدیم و به همان تعداد اکتفا کردیم.
در این بین،امضا گرفتن دانش آموزان از حاج آقا رحیمی و حاج اصغر حبیبی و بقیه بزرگواران به ما انرژی میداد و لبخند مهمان لبهایمان میشد.حقیقتا از خوب سلبریتیهای امضا می گرفتند.😍
اگرچه آن روزها،دلم برای مسجد و مراسم اعتکاف پر میکشید.اما در مکان مقدسی حضور داشتم و از تصمیمم پشیمان نبودم.☺️
ادامه دارد…
قسمت پانزدهم
یک روز در میان،بعداز تمیزکاری اتاقها،شستن توالتها و جمع آوری زبالهها،همگی مثل فیلمهای دهه ۶۰ با بقچه راهی حمام میشدیم.
حمام ۹ اتاقک داشت.هر کس وارد،اتاقکی میشد و مشغول لباس شستن.گاهی بعضی از بچهها رفاقت را تمام کرده و لباس بقیه را میشستند.
این نوع حمام رفتن و جابه جا کردن شامپو از بالای در،برای بچههای دهه ۷۰ و ۸۰ که تجربه حمام عمومی را نداشتیم جالب بود.😄
بعد از حمام نوبت پهن کردن لباسها میشد.پشت ساختمان،جایی که کسی دید نداشته باشد.بند لباس بزرگی بود و ما لباسها را آویزان آن میکردیم.
لباس های من همیشه بیشتراز بقیه بود و سوژه خانم حیدری شدم.😄
یک روز بعد از شستن توالتها،تا خواستم به حمام بروم.خانم حیدری گفتند دانش آموزان برگشتند و باید برای استقبال بروی.
هرچه اصرار کردم اول دوش بگیرم.قبول نکردند.مجبور شدم با لباس خیس راهی استقبال از دانش آموزان شوم.😖
به قول مادرم؛اگر این موقعیت جایی به غیر از اردوگاه اتفاق میافتاد.آن روی من بالا میآمد و حسابی آمپر می چسباندم.ولی آن لحظه خیلی خود را کنترل کرده و به معنای واقعی ولایت پذیری را رعایت کردم.😅😎
ادامه دارد…
قسمت چهاردهم
اردوگاه شهید باکری،منطقه ای بزرگ و وسیع در خرمشهر است.اغلب استانها،یک مقر مخصوص در آن دارند و پذیرای هم استانیهای خود هستند.
مقر شهید جواد محمدی،مربوط به شهر درچه اصفهان،روبروی مقر شهدای اصفهان واقع شده است.
فهیمه از آنجا که اهل درچه و همسایه مادر،شهید جواد محمدی بود.از بس با آن لهجه قشنگ جواد جواد کرد.دل همه را برده و بلاخره توانست مسئول محترم را راضی کند از مقر شهید جواد محمدی بازدید کنیم.ولی همین که به مقر رسیدیم.اتوبوسها برگشتند و مجبور شدیم به اردوگاه برگردیم.😢
وقتی دانش آموزان از مناطق برمی گشتند.با چای و سوپ پذیرای آنها بودیم.
عمو خداداد،پیرمرد نجف آبادی مسئول چایخانه بود.به لطف مرضیه دانش،دمنوش به لیست پذیرای اش اضافه شد.
خانم دانش کمکی عمو خداداد بود.ولی این همکاری دو روز بیشتر ادامه نداشت و مرضیه به شدت بیمار و متاسفانه روز سوم راهی اصفهان شد.🥺
مرضیه دانش دفعه اول بود به مناطق میآمد و الحمدالله با تدبیر مسئولین،راهی شلمچه و آنجا را بازدید کرد.
قرار بود هر دفعه،تعدادی از خادمین با زائرین راهی بازدید از مناطق شوند.ولی متاسفانه این اتفاق نیفتاد.
روز آخر،با دلتنگی و حسرت دیدن مناطق راهی اصفهان شدیم.😭
ادامه دارد…
قسمت سیزدهم
گم شدن مسواک من و پاره شدن دمپایی فاطمه محمدی معضلی شده بود.تا چند روز درگیرش بودیم.
بچهها سر به سرم میگذاشتند و راهکارهایی ارائه میدادند؛ با نمک شستن،از چوب نخل مسواک درست کردن و…
همه را امتحان کردم ولی فایدهای نداشت.فاطمه یک دوست خرمشهری داشت.با پیک مسواک و دمپایی را برایمان فرستاد.ولی هنگام تعویض شیفت سربازان،بسته ناپدید شد.
یک غرفه فروش در اردوگاه داشتیم.ولی از شانس ما مسواک نداشت.😐
بعد از چند روز،با پیگیری مسئولین بالاخره مسواک برای غرفه خریداری شد و من به آن دست یافتم.
هرچند مسواک ۱۵ تومانی را ۲۵ تومان خریدم ولی میارزید.😄
کلی با بهار خانم،مسئول فروش غرفه شوخی کردم و لقب گران فروش را به او دادم.
فهمیدم ایشان همان خانمی است که هنگام حرکت،همسرش کنار پنجره اتوبوس برایش دست تکان میداد و با هم صحبت میکردند.این ماجرا هم سوژه شد.
گفتم:کلی مسخرهتون کردم.که چرا شارژ گوشی را تموم میکنی!خب برو پایین حرفاتون را بزنید و بعد بیا.
بهار خانم کلی خندید و گفت:تازه عروسی کرده اند.برای همین قانع شدم.😉
یک روز بعد از خریدن مسواک ۲۵تومانی،وسایلی که دوست فاطمه با پیک فرستاده بود پیدا شد.من ماندم و آه حسرت.😅
ادامه دارد…