14 شهریور 1402
در بین الحرمین نشسته و پاهایم را ماساژ میدادم.سیل جمعیت بیشتر شده بود. ماجرای صبح ذهنم را مشغول کرده بود. کربلا را به قصد نجف ترک کردیم.موتور سواری با صدای بلند مقصدش را تکرار میکرد. مرقد حر مرقد حر. پدرم سمتش رفت و ما را فراخواند.همگی به مرقد… بیشتر »
نظر دهید »