28 مهر 1402
با قدم های بلند،قصد جبران نیم ساعت تاخیرم را داشتم. پیادهرو،مملو از جمعیت بود و سرعتم را کم میکرد. وارد خیابان شدم.موتور سواران با داشتن پرچم فلسطین رژه میرفتند. خانمهایی کالسکه به دست وارد میدان میشدند. مردان کفن پوش،در صدر میدان ایستاده بودند.… بیشتر »
نظر دهید »
25 مهر 1402
تسبیح ام البنین را در دست گرفته و ذکر میگفت.آخر هر دور تسبیح،زیر لب چیزی زمزمه میکرد. کنارش نشستم و گفتم:《میبینم دوباره تسبیح مخصوص را برداشتی و ذکر میگی!دوباره چه گرهای تو کارت افتاده که دست به دامن خانم ام البنین شدی!؟》 نگاهش را از من برگرداند و… بیشتر »
24 مهر 1402
قسمت آخر غروب روز دهم،همگی در حسینیه حضرت زهرا سلام الله علیها جمع شدیم.مسئول سخت گیر اردوگاه،برایمان جلسه روضه برگزار کردند.بعد از روضه با دوستان،به نیزارهای اطراف اردوگاه رفتیم. بعد از نماز مغرب،خانم عباسی به همگی پلاک رفیق شهید و سربند هدیه دادند.در… بیشتر »
23 مهر 1402
قسمت بیست و سوم دو سه روز آخر،بدنهایمان یاری نمیکرد و نیروی لازم را نداشتیم.با صلاح دید جمع قرار شد آمپول نوروبیون تزریق کنیم.تا دوره را به نحو احسنت به پایان برسانیم. فاطمه نوری از آمپول میترسید و پیشنهاد داد.برای او به جای آمپول،میوه بخرند.که… بیشتر »
20 مهر 1402
قسمت بیست و دوم روزهایی که کارها سبکتر بود.به پیشنهاد خانم حیدری در خوابگاه به صورت حلقه مینشستیم.سمانه جزینی از حافظان قرآن و طلبه سطح سه،مشغول قرائت حدیث کسا میشدند. بعد از مراسم دعا،بچهها با خوراکیهایی که داشتند از بقیه پذیرایی میکردند.در… بیشتر »
20 مهر 1402
قسمت بیست و یکم یک شب میزبان دانشجویان مشهدی بودیم. ساعت ۱ به همراه خانم عباسی و فاطمه نوری برای شیفت شبانه،راهی محوطه شده و کنار چایخانه نشستیم. سه نفر از دانشجویان خواهر،کنار ما آمده و هم صحبت شدیم.یکی از آنها گفت:دعا کنید خدا به من بچه بده. *سریع… بیشتر »
19 مهر 1402
قسمت بیستم با صدای یا الله یا الله مثل فنر از جا پریدم.فاطمه با این حرکت من سریع بیدار شد.متوجه شدیم آقای جمشیدیان بالای سرمان است.چون دم در خوابیده بودیم.بنده خدا امکان ورود به حسینیه را نداشتند.😐🤭 سریع مفاتیح را بغل زدم و به سمت آخر حسینیه فرار… بیشتر »
19 مهر 1402
قسمت نوزدهم دانش آموزان معمولا تا صبح در محوطه حضور داشتند.به همین دلیل،شبی چهار نفر به صورت دو به دو چند ساعتی را بیدار بوده و در محوطه گشت می زدیم. از بچهها شنیده بودم.زینب بامری هنگام شیفت شبانه تمام کفشهای دم در اتاقها را جفت میکند.😃 تصمیم… بیشتر »
14 مهر 1402
قسمت هجدهم پنج روز بعد از حضور ما،مسئول اردوگاه تغییر کرد.آقایی به شدت منضبط و سختگیر جایگزین شدند.به خاطر سختگیریها و تشابه فامیلی،بچهها شیطنت کرده و لقب میرغضب را به ایشان دادند.🙊 همگی سعی داشتیم برخوردی با ایشان نداشته و اگر در محوطه ایشان را… بیشتر »
14 مهر 1402
قسمت هفدهم صحبتهای آقای جمشیدیان”مسئول کاروان راهیان نور” مبنی بر حضور شهدا در زندگی و طلب کردن حاجت از شهدا برایم جالب بود. وقتی ایشان آخر همه صحبتهایشان بیان میکردند.از شهدا برات کربلایتان را بگیرید.در ذهنم رفتن به کربلا آرزویی… بیشتر »
13 مهر 1402
قسمت شانزدهم شب میلاد امیرالمومنین علیه السلام،دانش آموزان را در محوطه جمع کرده و حاج آقا رحیمی،روحانی اردوگاه جُنگ مفصلی اجرا کرده و با فشفشه و آتش بازی حسابی به همگی خوش گذشت. مسئولین در حد توان شکلات و های بای تهیه کرده و بین دانش آموزان توزیع… بیشتر »
13 مهر 1402
قسمت پانزدهم یک روز در میان،بعداز تمیزکاری اتاقها،شستن توالتها و جمع آوری زبالهها،همگی مثل فیلمهای دهه ۶۰ با بقچه راهی حمام میشدیم. حمام ۹ اتاقک داشت.هر کس وارد،اتاقکی میشد و مشغول لباس شستن.گاهی بعضی از بچهها رفاقت را تمام کرده و لباس بقیه را… بیشتر »
12 مهر 1402
قسمت چهاردهم اردوگاه شهید باکری،منطقه ای بزرگ و وسیع در خرمشهر است.اغلب استانها،یک مقر مخصوص در آن دارند و پذیرای هم استانیهای خود هستند. مقر شهید جواد محمدی،مربوط به شهر درچه اصفهان،روبروی مقر شهدای اصفهان واقع شده است. فهیمه از آنجا که اهل… بیشتر »
09 مهر 1402
قسمت سیزدهم گم شدن مسواک من و پاره شدن دمپایی فاطمه محمدی معضلی شده بود.تا چند روز درگیرش بودیم. بچهها سر به سرم میگذاشتند و راهکارهایی ارائه میدادند؛ با نمک شستن،از چوب نخل مسواک درست کردن و… همه را امتحان کردم ولی فایدهای نداشت.فاطمه یک دوست… بیشتر »
09 مهر 1402
قسمت دوازدهم شستن توالتها یکی از دغدغههای روزانه ما شده بود. فاطمه زهرا حساس بود.به گفته خودش در خانه،همسر گرامی مسئول شستن توالت بود.ولی بالاخره وارد میدان مبارزه با نفس شد و توالت شستن را تجربه کرد.😅 در این بین فاطمه محمدی “خانم… بیشتر »
08 مهر 1402
قسمت یازدهم مسئولین پذیرش،به خاطر ساعات بیدار باش و خاموشی.از سمت دانش آموزان و معلمین کنایه فراوان شنیدند.فاطمه قربانی یک شب از دست آنها به گریه افتاد و مسئولین با شوخی و خنده دلداریاش دادند.☺️ مسئول آشپزخانه،خانم شیخی به خاطر نوع و کیفیت… بیشتر »
08 مهر 1402
قسمت دهم ساعت ۹ تا ۲ شب،اوج کار بود و اتوبوسها یکی یکی از راه میرسیدند. خانم سلحشور و دخترشان ملیحه،مسئول استقبال از زائرین بودند.چون با زغال و اسپند سر و کار داشتند.روزهای بعد به خانم منقلی معروف شدند.😄 مسئولین پذیرش"فاطمه قربانی از بچههای نجف آباد… بیشتر »
08 مهر 1402
قسمت نهم بعد از ناهار و نماز به سمت ورودی رفتم.جای زغال و اسپندها را یافتم.میزی که برای استقبال در نظر گرفته شده بود.خیلی توی ذوقم زد از بس کثیف و پر از خاکستر بود. ناچار شدم برای یافتن وسایل مورد نیاز،به اتاق فرهنگی سرک بکشم.بعد از برداشتن وسایل،متوجه… بیشتر »
07 مهر 1402
قسمت هشتم ساعت ۸ صبح بعد از بدرقه زائرین،جلسه توجیهی داشتیم. خانم عباسی معاون کمیته خادمین و خانم حیدری مسئول گروه،شروع به صحبت کردند.از کرامات شهدا و دعوت خودشان برای خادمی،صحبتهای دلنشینی داشتند. بعد از آن نوبت به توجیه وظایف و مسئولیتها رسید.… بیشتر »
07 مهر 1402
قسمت هفتم بعداز نماز به همه جا سرک کشیدم. از درب ورودی،وارد یک محوطه دلان مانند می شدیم.که سرتاسر آن با تصاویر شهدا،سربند،وصیت نامه و… فضاسازی شده بود. یک چای خانه با صفا همان ابتدای ورودی قرار داشت.که دل را هوایی موکب های کربلا می کرد.😍 بعداز… بیشتر »
06 مهر 1402
قسمت ششم این توقف ۱۲ ساعته باعث شد از زیباییهای مسیر در روز لذت ببریم. شهر ایذه بدون اغراق،خیلی قشنگ و دیدنی بود.هرچند از پشت شیشه اتوبوس.☺️ مسیر ۸ ساعته ۲۴ ساعت طول کشید.بلاخره ساعت ۱۰ شب به خرمشهر رسیدیم.😃 راننده به خاطر این توقف اجباری کلافه شده… بیشتر »
06 مهر 1402
قسمت پنجم این سکوت و یکجا نشستن برای من که عمدتاً آدم پرحرفی هستم مثل شکنجه بود. به همین خاطر،دنبال راهی برای ارتباط بودم.که مسئول گروه،خانم حیدری پیشنهاد داد.بیرون برویم و هوایی تازه کنیم.همگی استقبال کردیم و مثل ندید پدیدها شروع به قدم زدن در برف و… بیشتر »
01 مهر 1402
قسمت چهارم باران،نم نمک شروع شد. هرچه از اصفهان فاصله میگرفتیم.شدت باران بیشتر می شد. تا جایی که وقتی در تاریکی محض نگاهم به چراغ،تیر برق افتاد.به جای باران، دانه های سفید برف دیدم. * وای داره برف میاد.😃 بغل دستی هایم،که تازه چرتشان گرفته بود.با این… بیشتر »
01 مهر 1402
قسمت دوم یازدهم بهمن ماه ، نماز ظهر را خوانده و مشغول اقامه نماز عصر بودم. تلفنم زنگ خورد. تا تماس را وصل کردم. + خانم طهماسبی از کمیته خادمین تماس می گیرم و تا خواستم جواب دهم ، خودشان فهمیدند و گفتند: ببخشید من قبلاً تماس گرفته بودم و شما گفتین شرایط… بیشتر »
01 مهر 1402
قسمت اول بعد از دوسال که به دلیل کرونا ، توفیق شرکت در مراسم اعتکاف را نداشتم. امسال برای اعتکاف ثبت نام کرده و از طرف حوزه بسیج مسئول ثبت نام شدم. دم به دقیقه تلفنم زنگ میخورد و من شرایط ثبت نام را توضیح می دادم. دراز کشیده بودم که تلفنم زنگ خورد.… بیشتر »
01 مهر 1402
قسمت سوم ساعت ۲ شروع به بستن ساک کردم. هر چیزی که فکر میکردم برای ده روز نیاز میشود برداشتم. حین جمع کردن ساک ، دوباره تماس گرفته و گفتند: شما ساعت ۹ ترمینال کاوه باشید.تا بچه هایی که از شهرستان هستند از صفه حرکت کنند. قرار بود دو گروه باشیم. یک گروه… بیشتر »

