29 مرداد 1402
#به_قلم_خودم قسمت دهم بعد از نماز صبح،برای تشکر از لطف صاحب خانه،پول روی هم گذاشتیم و به عنوان هدیه به ایشان دادیم. هنگام خروج از خانه،یکی از خانم های مسن،مارمولک بزرگی را کنج دیوار نشانمان داد.شب بدون هیچ ترسی درکنارش خوابیده بودیم. 😱 🙃 … بیشتر »
نظر دهید »
29 مرداد 1402
#به_قلم_خودم قسمت نهم جمع 20 نفره،از درب آهنی زنگ زده،به خانه کاهگلی با سقف چوبی و سه اتاق تو در تو وارد شدیم.از بدو ورود دو اتاق را اشغال کردیم. اتاقها با موکتهای قهوهای و سبز،فرش شده بود.کنارههای خانه،خالی و سیمانی بود. آشپزخانه کوچکی… بیشتر »
29 مرداد 1402
#به_قلم_خودم قسمت هشتم مردان کاروان به دنبال موکب،برای استراحت بودند و ما در کوچه منتهی به حرم منتظر نشسته بودیم. چون ساعت 9 شب بود.اکثر موکبها،شام را پخش کرده بودند. “کما اینکه در شهر نجف،خیلی موکب نیست.توقف در این شهر به مدت طولانی چندان مورد… بیشتر »
29 مرداد 1402
قسمت هفتم برای نماز ظهر،در موکبهای بین راهی توقف کردیم.بعداز نماز غذا پخش کردند. برنج و نوعی خورشت.من به تقلید از عموی بزرگوارم،اسمش را *خورشت وحشت* گذاشته بودم.چون هر نوع مواد غذایی از جمله؛سیب زمینی،لوبیاسبز،هویج،آلو و… در آن پیدا میشد. طبق… بیشتر »
27 مرداد 1402
#به_قلم_خودم قسمت ششم بعداز بدرقه سربازان امنیت و خروج از ایران،همین که وارد نقطه صفر مرزی شدیم.دلشوره و اضطراب گرفتم.با دیدن سربازان عراقی،که شباهت زیادی به بازیگران فیلم روز سوم داشتند.این دلشوره به مراتب بیشتر شد. با اضطراب زیاد وارد گیتهای… بیشتر »
27 مرداد 1402
#به قلم خودم قسمت پنجم ساعت 11نفیسه زنگ زد.گفت حرکت جلو افتاده.باید ساعت2 ترمینال باشیم.سریع قطع کردم و داخل حمام پریدم. ساعت2 ترمینال بودیم.همه مسافران آمده بودند.ولی خبری از اتوبوس نبود.کم کم با همه خانمهای کاروان آشنا شدیم.بالاخره ساعت 5 عصر راهی… بیشتر »
27 مرداد 1402
#به_قلم_خودم قسمت چهارم قرار بود یازدهم صفر،ساعت 5 عصر از ترمینال کاوه به سمت مرز مهران حرکت کنیم. روز قبل به بازار رفتم.یک جفت کفش و یک جفت دمپایی مناسب،مقداری تنقلات و… خریدم. هرچه مادرم برای خرید کوله پشتی اصرار کرد.قبول نکردم و گفتم از… بیشتر »
26 مرداد 1402
#به_قلم_خودم قسمت سوم روز هشتم صفر،ساعت 4 عصر خانم قائدی زنگ زدند و بدون مقدمه گفتند: اسم خودت و نفیسه را برای کربلا نوشتم. تا فردا پولها را واریز کنید. من کلاً هنگ کردم و گفتم: ای بابا!خانم قائدی شما هم یه حرفی می زنیا. من اجازه ندارم بیام.اصلاً… بیشتر »
26 مرداد 1402
#به_قلم_خودم قسمت دوم سال 98 نزدیک به ایام اربعین،طبق سالهای قبل،اتاق معاون آموزش جای سوزن انداختن نبود.اکثر طلاب درگیر مرخصی گرفتن. جهت شرکت در پیادهروی بودند. معاون فرهنگی آن سال در حیاط حوزه موکب برپا کرده بود.زنگ تفریح با چای از طلاب پذیرایی… بیشتر »
26 مرداد 1402
#به_قلم_خودم همیشه ایام اربعین کلاس 30 نفره ما،به علت شرکت اکثر طلاب در مراسم پیادهروی اربعین تشکیل نمیشد. زائرین اباعبدالله از اینکه هم در پیاده روی شرکت میکنند.هم از درس عقب نمیافتند خیلی خوشحال بودند. ولی حال من و چهار پنج نفر دیگر حسابی گرفته… بیشتر »
15 مرداد 1402
#راویان_روضه #به_قلم_خودم با احتیاط وارد شدم. کل سالن در سکوت فرو رفته بود. فقط صدای سخنران به گوش می رسید. از دختران بعید بود.اینگونه ساکت بنشینند وسخنرانی گوش دهند.😳 کنجکاو شدم و آخر سالن روی صندلی نشستم. از لابه لای صحبت های سخنران به موضوع پی… بیشتر »
08 مرداد 1402
تا به حال پیادهروی اربعین شرکت کردهای؟ اگر همه شرایط فراهم باشد.بچه کوچک همراه نداشته باشی.در بین راه مریض نشوی. این مسیر سه روزه طی می شود. ولی کاروانی این مسیر را یک روزه طی کرد. در حالی که داغدار بودند. مریض احوال بودند. زخمی و دل شکسته… بیشتر »