26 اسفند 1402
خانه کوچک و نقلی داشت. البته خانه که نه، بهتر است بگویم اتاق. اتاق ۱۶ متری، که هم پذیرایی بود و هم آشپزخانه. وقتی مادرم میخواست به خانهاش برود. کلی ذوق میکردیم و سریع آماده میشدیم. از بس مهربان بود و مهمان نواز. گاهی که مادرم آش محلی میپخت. یا دبه… بیشتر »
نظر دهید »
23 اسفند 1402
کافی بود کنارش بنشینی. چانهاش گرم می شد. و داغ دلش تازه. مادر شوهرم اصرار داشت بریم طبقه بالای خونشون بشینیم. من بدبخت قبول کردم. نگو میخواسته زاغ سیاه منو چوب بزنه. خوب چرا خونه اجاره نکردین؟ شوهرم تازه ماشین خریده بود. پول نداشتیم. باید کلی قرض و… بیشتر »
17 اسفند 1402
خاطرات سفیر نوشته خانم نیلوفر شادمهری دانشجوی رشته طراحی صنعتی از زندگی یک ساله شان در فرانسه است. سه روز مطالعه کتاب طول کشید. معمولا کتابهایی را که دوست داشته باشم یک روزه تمام میکنم. ولی این کتاب را با وجودی که دوست داشتم دلم نمی خواست سریع بخوانم… بیشتر »
13 اسفند 1402
نفیسه هنوز هم در بیم و امید چشم به ورقه دوخته بود و انتظار میکشید، که بالاخره این مرد بزرگ چه میگوید. برای اولین بار بود که ورقه خودش را این قدر مستأصل میدید. در ذهنش اشتغالی ایجاد شده بود که تنش را میلرزاند. فکرهای بی شماری در ذهنش شورش میکردند و… بیشتر »
11 اسفند 1402
*الحمدلله ماموریت محوله از طرف سیدعلی خامنه ای با موفقیت به پایان رسید*. ساعت دو بعدازظهر را برای رفتن به شعبه انتخاب کردیم تا مجبور به ایستادن در صف نباشیم. ولی خلوتی زیاد هم خوب نبود.تمرکز همه روی ما بود و معذب شدیم.😶 برخلاف دوستان،از ما اثر انگشت هم… بیشتر »
11 اسفند 1402
همه چیز دستشان بود؛ کلی سرباز و اسلحه و توپ و تانک داشتند، اما حریف مردم نمیشدند. ساعت عبور و مرور تعیین میکردند، همان حکومت نظامی، ولی یک حرف امام کافی بود تا مردم بیرون بریزند یا سربازها از پادگانها فرار کنند. اوستا حبیب خیلی به خط و ربط سیاسی کار… بیشتر »



