27 مرداد 1402
#به_قلم_خودم قسمت ششم بعداز بدرقه سربازان امنیت و خروج از ایران،همین که وارد نقطه صفر مرزی شدیم.دلشوره و اضطراب گرفتم.با دیدن سربازان عراقی،که شباهت زیادی به بازیگران فیلم روز سوم داشتند.این دلشوره به مراتب بیشتر شد. با اضطراب زیاد وارد گیتهای… بیشتر »
2 نظر
27 مرداد 1402
#به قلم خودم قسمت پنجم ساعت 11نفیسه زنگ زد.گفت حرکت جلو افتاده.باید ساعت2 ترمینال باشیم.سریع قطع کردم و داخل حمام پریدم. ساعت2 ترمینال بودیم.همه مسافران آمده بودند.ولی خبری از اتوبوس نبود.کم کم با همه خانمهای کاروان آشنا شدیم.بالاخره ساعت 5 عصر راهی… بیشتر »
27 مرداد 1402
#به_قلم_خودم قسمت چهارم قرار بود یازدهم صفر،ساعت 5 عصر از ترمینال کاوه به سمت مرز مهران حرکت کنیم. روز قبل به بازار رفتم.یک جفت کفش و یک جفت دمپایی مناسب،مقداری تنقلات و… خریدم. هرچه مادرم برای خرید کوله پشتی اصرار کرد.قبول نکردم و گفتم از… بیشتر »