11 آبان 1402
تدارکات لازم برای آمدن خواستگار را انجام داده بودیم.که دختر خواهرم سرزده به خانهمان آمد.🥴 من زیر بار میوه بردن نرفتم. دختر خواهر و برادرم برای آوردن میوه بحثشان شد.😐 برادرم سریع دیس میوه را به دست گرفت و وارد پذیرایی شد.از هول رسیدن دختر خواهرم،هنگام… بیشتر »
1 نظر
11 آبان 1402
برای اولین بار با خاله و پسر خالهام،سوار هواپیما شده بودیم. کلی مهماندار توضیح داد.گوشیها خاموش،کمربندها بسته و… بعد از توضیح مهماندار گوشی پسر خالم زنگ خورد و جواب داد. چون آنتن نمیداد روی صندلی بلند شد. با صدای بلند گفت:مامان جون نگران نباش… بیشتر »