19 آبان 1402
بعداز هر بار آب خوردن.کلی ذوق جمله اش را می کردم. یاحسین سلام برحسین چندروزی مهمان خانهشان بودم. خواهرم بعداز نوشیدن آب یاحسین می گفت و همسرش سلام برحسین. پسرک بین دو راهی انتخاب گیرافتاده بود و جمله ترکیبی خود را ابداع کرد. به راستی! تضاد والدین در… بیشتر »
نظر دهید »
19 آبان 1402
بعد از چند روز،بالاخره اوضاع خانه را سامان دادم. در این هفته که درگیر اسباب کشی بودیم. بچهها حسابی آتش سوزاندند و به بهانه کمک،هر کاری دلشان خواست انجام دادند. مادر و خواهرم برای کمک آمدند.ولی چندان با وسایل و سلیقه من،برای چیدمان آشنا نبودند و باعث… بیشتر »
12 آبان 1402
مثل دختر خوب کنار داداشم نشسته بودم و به صحبت های بزرگترها گوش می دادم.☺️ داداشم با انگشت،شروع به سوراخ کردن پهلوم کرد. با چشم غره گفتم:چته؟😒 با لبخند به سقف اشاره کرد و سوسکی،که داشت سقف را دور میزد نشون داد.😃 نوبت به چای آوردن من رسید.خیلی متشخص یک… بیشتر »
12 آبان 1402
به عنوان یکی از نیروهای فعال،برای جلسه انتقادات و پیشنهادات دعوت شدم.😃 شخص جدیدی از میان حضار،شروع به سوال پرسیدن در مورد برنامهها و مدیریت آنها کرد. داغ دلم تازه شد.هرچه انتقاد بود از مدیر جدید و نحوه مدیریت برنامهها کردم. زمان خداحافظی گفت:خیلی… بیشتر »
11 آبان 1402
تدارکات لازم برای آمدن خواستگار را انجام داده بودیم.که دختر خواهرم سرزده به خانهمان آمد.🥴 من زیر بار میوه بردن نرفتم. دختر خواهر و برادرم برای آوردن میوه بحثشان شد.😐 برادرم سریع دیس میوه را به دست گرفت و وارد پذیرایی شد.از هول رسیدن دختر خواهرم،هنگام… بیشتر »
11 آبان 1402
برای اولین بار با خاله و پسر خالهام،سوار هواپیما شده بودیم. کلی مهماندار توضیح داد.گوشیها خاموش،کمربندها بسته و… بعد از توضیح مهماندار گوشی پسر خالم زنگ خورد و جواب داد. چون آنتن نمیداد روی صندلی بلند شد. با صدای بلند گفت:مامان جون نگران نباش… بیشتر »
07 آبان 1402
دایی برای تبریک منزل جدید به خانهمان آمده بود.بعد از دیدن آیفون تصویری گفت:خوب!دیگه راحت شدین از کیه کیه گفتن. سریع گفتم:تازه وقتی کسی میاد و خودم تنها خونهام راحت در را باز نمیکنم. حالا هر موقع داییم میاد پشت در و ما خونه نیستیم.پیام میده *فاطمه!من… بیشتر »
07 آبان 1402
یکی از همکلاسی های دوران دبیرستان،خیلی چاپلوس و خودشیرین بود.طوری که لج همه را درآورد.😏 یک هفته،دبیر فارسی به علت فوت پدرشون تشریف نیاوردند.ولی این همکلاسی ما متوجه اوضاع نشده بود.از ما پرسید چرا خانم نیومده؟🧐 یکی از بچه ها سریع گفت:باباشون رفته حج.😃… بیشتر »
03 آبان 1402
گرم صحبت بودند.هر کدام دیگری را سرزنش میکرد. *تو چقدر سادهای،راز دلت را بردی پیش دشمنت گفتی!! ^خودت که از من بدتری. *منم مثل تو،چه میدونستم نسترن چه آب زیر کاهیه. ^به قول مامانم؛اگه دهنم پر از خون هم باشه دیگه جلوی هیچکس تفش نمیکنم چه برسه حرف… بیشتر »