12 آبان 1402
مثل دختر خوب کنار داداشم نشسته بودم و به صحبت های بزرگترها گوش می دادم.☺️ داداشم با انگشت،شروع به سوراخ کردن پهلوم کرد. با چشم غره گفتم:چته؟😒 با لبخند به سقف اشاره کرد و سوسکی،که داشت سقف را دور میزد نشون داد.😃 نوبت به چای آوردن من رسید.خیلی متشخص یک… بیشتر »
نظر دهید »
12 آبان 1402
به عنوان یکی از نیروهای فعال،برای جلسه انتقادات و پیشنهادات دعوت شدم.😃 شخص جدیدی از میان حضار،شروع به سوال پرسیدن در مورد برنامهها و مدیریت آنها کرد. داغ دلم تازه شد.هرچه انتقاد بود از مدیر جدید و نحوه مدیریت برنامهها کردم. زمان خداحافظی گفت:خیلی… بیشتر »