01 مهر 1402
قسمت چهارم باران،نم نمک شروع شد. هرچه از اصفهان فاصله میگرفتیم.شدت باران بیشتر می شد. تا جایی که وقتی در تاریکی محض نگاهم به چراغ،تیر برق افتاد.به جای باران، دانه های سفید برف دیدم. * وای داره برف میاد.😃 بغل دستی هایم،که تازه چرتشان گرفته بود.با این… بیشتر »
نظر دهید »
01 مهر 1402
قسمت دوم یازدهم بهمن ماه ، نماز ظهر را خوانده و مشغول اقامه نماز عصر بودم. تلفنم زنگ خورد. تا تماس را وصل کردم. + خانم طهماسبی از کمیته خادمین تماس می گیرم و تا خواستم جواب دهم ، خودشان فهمیدند و گفتند: ببخشید من قبلاً تماس گرفته بودم و شما گفتین شرایط… بیشتر »
01 مهر 1402
قسمت اول بعد از دوسال که به دلیل کرونا ، توفیق شرکت در مراسم اعتکاف را نداشتم. امسال برای اعتکاف ثبت نام کرده و از طرف حوزه بسیج مسئول ثبت نام شدم. دم به دقیقه تلفنم زنگ میخورد و من شرایط ثبت نام را توضیح می دادم. دراز کشیده بودم که تلفنم زنگ خورد.… بیشتر »
01 مهر 1402
قسمت سوم ساعت ۲ شروع به بستن ساک کردم. هر چیزی که فکر میکردم برای ده روز نیاز میشود برداشتم. حین جمع کردن ساک ، دوباره تماس گرفته و گفتند: شما ساعت ۹ ترمینال کاوه باشید.تا بچه هایی که از شهرستان هستند از صفه حرکت کنند. قرار بود دو گروه باشیم. یک گروه… بیشتر »